در اینجا برایش غذا اورده و با دلسوزی او را تشویق به خوردن می کند .
اما پرنده ماده که به سختی مجروح شده است زنده نمی ماند .
پرنده نر که با از مردن جفتش شوکه شده است شروع به تکان دادن و کشیدن او می کند که شاید دوباره زنده شود .
سرانجام بعد از اینکه می بیند دیگر کاری از دستش بر نمی اید و او دیگر بر نمی گردد شروع به گریه و زاری می کند .
بعد از مدتی غمگین کنار جسد بیجانش می ایستد در حالی که قادر نیست او را ترک
کند .
کسی که با او شهامت آن می یابی که خودت باشی ، با او روح تو عریان حضور میابد. کسی است که از تو میخواهد که صورتک از چهره برداری و فقط آن باشی که هستی ، از تو نمیخواهد که بهتر یا بدتر باشی . وقتی با او هستی ، احساس زندانی را داری که بی گناهی او به اثبات رسیده است. نیازی به آن نیست که در برابر او جبهه بگیری . بتوانی آنچه می اندیشی را بر زبان بیاوری ، آنچه واقعا در دل داری .
| • دوست خوب، دوست بد | ||||||
|
اغلب كودكان، امروز با هم دوستان صميمى اند و فردا به ظاهر دشمن مى شوند. هر كسى كه با آنها از مدرسه به خانه مى آيددوستلحظه اى آنهاست بدين ترتيب گروه هاى همسالان و دوستان مداوم تشكيل مى شوند و از هم مى پاشند، والدين زمانى كه كودكشان براىدوستيابى و نگه داشتن آنها مشكل پيدا...
|
مسئلهء ازدواج و زندگی مشترک یکی از ظریفترین و حساس ترین مسائل زندگی است بنابراین باید در تمام دوران زندگی مشترک یعنی از نقطه ئ آغازین آن که مسئله خواستگاری و جواب مثبت دادن به طرف مقابل است باید با دقت کافی باشدو همچنین دوران نامزدی , عقد, عروسی و بالاخره دوران بعد از عروسی که خود به مراحل گوناگون تقسیم می شود و هر مرحله ای ویژگی های خود را دارد و آگاهیهای را لازم دارد که باید به تدریج آن آگاهی ها را کسب کرد. در حال حاضر شما در دوره ئ نامزدی و دوران عقد قرار دارید آنچه که در این دوره مهم است شناخت ویژگیهای شخصیتی همدیگر و آشنایی عمیق نسبت به خانواده و مهمتر از همه دوره ای است که باید اعتماد همدیگر را جلب نمود بنابراین دورهء اعتمادسازی است لذا باید بسیار ظریف عمل کرد به نظر می آید توجه به نکات زیر اثر قابل توجهی در ایجاد اعتماد برای طرفین می تواند داشته باشد.
1. احترام به یکدیگر هم در مقابل خانواده ها و اقوام و دوستان یکدیگر و هم در واقعی که به صورت خصوصی در کنار یکدیگر هستید.
2. توجه به جنبه های مثبت یکدیگر.
3. شناسایی حساسیت های که در هر کدام از شما وجود دارد البته فقط باید این حساسیت ها شناخته شود ولی لازم نیست آن را به رخ طرف مقابل بکشیم.
4. اجتناب از بیان حوادثی که در دوران کودکی یا نوجوانی یا دوران دانشجویی برای شما یا دوستانتان اتفاق افتاده . منظور از این حوادث آن چیزهایی است که زمینهء سوء ظن را فراهم می کند.
5. بیان کلمات محبت آمیز نسبت به یکدیگر مثل : ((تو همهء امید من هستی و من به تو عشق می ورزم )), ((من تو را دوست می دارم )), ((تو از هر کس دیگری برای من مهم تر هستی )), ((علاقه ئ هیچ کس بجز تو در دل من نیست )).
6. طرح نکردن مسائل اختلافی
7. از هیچ پسر یا فرد دیگری در مقابل شوهر خود صحبت نکنید.
8. در خیابان , پارک یا اماکن عمومی و حتی در میهمانیها سعی کنید نگاه خود را کنترل نمائید.
9. خنده های خود را نیز در مقابل دیگران کنترل کنید چه بسا موجب سوئ ظن ایشان شود.
10. در صحبت کردن با نامحرم به ویژه در مقابل همسرتان سعی کنید نگاه خود را پایین بیندازید چه اینکه هم جلوی سوئ ظن شوهرتان را می گیرد و هم برای خودتان بسیار ارزشمند و مفید است .
- به نظر می آید مطالعهء کتاب آیین همسرداری از ابراهیم امینی برای آشنایی شما و همسرتان بسیار مفید باشد لذا توصیه می شود این کتاب تهیه و حتما" مطالعه کنید. نکته ئ قابل توجهی که در نامهء شما به آن اشاره کرده بودید این است که همسرتان وقتی احساس می کند که دچار اشتباه شده و شما را ناراحت کرده است عذرخواهی می کند و این بیانگر صداقت شوهر شماست و این انعطاف پذیری او را در زندگی نشان می دهد و شما باید قدر این ویژگی مثبت شوهرتان را بدانید و هنگامی که عذرخواهی کرد دیگر مسئله ای که بین شما پیش آمده آن را کش ندهید و در صدد تلافی و مچ گیری از ایشان نباشید چه این که ادامه دادن به بحث موجب کدورت و از بین رفتن محبت و علاقهء نسبت به یکدیگر می شود بنابراین سعی کنید در مقابل این جنبهء مثبت شوهرتان شما نیز گذشت داشته باشید و او را بعد از عذرخواهی بخوبی تحویل بگیرد و شما نیز انعطاف پذیر باشید و انعطاف پذیری به معنای عقب نشینی و کوتاه آمدن نیست بلکه لازمه ئ استحکام در روابط اجتماعی بویژه روابط زناشویی است چه اینکه اگر زن و شوهر در مقابل هم انعطاف پذیر نباشند هر دوی آن بالاخره روزی شکسته خواهند شد و شکستن حریم زناشویی خطرات بدی را بدنبال خواهد داشت البته از رفتارهایی که شما در مقابل شوهرتان داشته اید نشان می دهد که شما نیز انعطاف پذیر هستید و ما این ویژگیهای مثبتی که در هر دوی شما وجود دارد را تبریک می گوئیم و به فال نیک می گیریم و امیدواریم که زندگی شیرین و موفقی را با یکدیگر داشته باشید در پایان توجه به این نکته ضروری است که انسانها با هم متفاوت هستند و توجه به این تفاوتهای فردی بسیار مهم است . چه اینکه هر انسانی محصول عوامل و شرایط خاصی است لذا هیچگاه ما نباید توقع داشته باشیم که همسر ما مثل ما فکر کند و سلیقهء او عینا" مثل ما باشد و همین طور احساسات و عواطف او دقیقا" مثل ما باشد بنابراین باید به این تفاوتها توجه داشت و بعضی از حرکات و سکنات یا رفتارهایی که ممکن است برای ما خیلی خوشایند و جالب نباشد موجب یک حالت دفاعی را در ما برنیانگیزد و فکر کنیم که باید مخالفت کنیم بلکه در کنار این تفاوتهای فردی , مشترکاتی نیز بین انسانها وجود دارد باید این مشترکات را شناسایی کرد و برای استحکام زندگی آنها را تقویت نمود. در پایان نامه شما این نکته بیان شده بود که آیا کوتاه آمدن من موجب سوء استفاده او نمی شود در اینجا باید گفت که اگر شما سعی کنید با اساس یک اصول درست و منطقی اگر برخورد کنید و به شوهرتان نشان دهید که اهل منطق هستید و بر اساس موازین شرعی و عقلی کارهای خود را انجام می دهید به تدریج شخصیت شما در نظر او یک شخصیت منطقی و اصولی خواهد شد و او نیز متقابلا" سعی می کند با منطق و اصول با شما برخورد کند و اگر منطق صحیح بر زندگی شما حاکم باشد و این منطق آمیختهء با عشق و علاقهء نسبت به یکدیگر باشد بنظر می آید اختلافات به حداقل می رسد ولی هیچ گاه نباید توقع داشته باشید که هرگز اختلافی بین شما بوجود نیاید مهم این است که شما از اختلاف نظرها نیز حسن استفاده را ببرید و به سطح زندگی خود ارتقاء ببخشید.

عشق زاییده تنهایی است
.... و تنهایی نیز زاییده عشق است
تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد
كسی در پیرامونش نباشد!
اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند
و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست
منو عشق آسمونيت منو اون نامهربونيت منو حرفاي نگفته منوکشته زخم دوريت.
منو باور نگاهت منو حادثه هاي خامت من و تو و ياد و خيالت
من و تو خاطرهامون من و تو همه نگامون
نشدم جدا يه لحظه من اسير لحظه هامون
گفتي نمي خواي بموني کنارم برو ديگه باهات کاري ندارم
واسه عشق آسمونيتون همه مهربوني تو دلم جايي برات ندارم
گفتم نمي خواي ببيني کي هستم همه زندگيمو پاي تو بستم
بيا خستم منتظر نشستم نگو مستم قلبمو شکستم
يادته شباي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو
حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو
همه زندگيم بود به پاي تو بودن نفسم بود براي تو
ولي راحت کردي تو فراموشم فکر کردي شمعمو من تموم مي شم
سرت شلوغه آخه وقت نداري همگاني شدي تو که شان نداري
تو که مي گفتي چيزي کم نداري وقتي با مني هيچ وقت غم نداري
پس ديدي زير پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم
مي خوام باهم باشيم هنوز تا ابد اگه اين دستو نبردم بريم دست بعد
يادته شبهاي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو
حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو
از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده
آهي از سر رسيدن نكشيده و كشيده
غم سرگردونيهام رو با تو صادقانه گفتم
اسمي كه اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود
من دل شيشهاي هرجا هر شكستن كه شكستم
زير كوهبار غصه هر نشستن كه نشستم
عشق تو از خاطرم برد كه نهيفم و پياده
تو رو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
نيزه نمباد شرجي وسط دشت تابستون
تازيانههاي رگبار توي چله زمستون
نتونستن، نتونستن كينه من رو بگيرن
از من خسته خسته شوق رفتن رو بگيرن
حالا كه رسيدم اينجا پر قصه برا گفتن
پر نياز تو براي آه كشيدن و شنفتن
تو رو با خودم غريبه از غمم جدا ميبينم
خودم رو پر از ترانه تو رو بيصدا ميبينم
اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي
نگو صادقي به عشقت آخه چشمهات ميگه نيستي
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم
اين برام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم
هرگز نخواستم که تو رو با کسي قسمت بکنم
يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم
انقدر ظريفي که با يک نگاه هرزه ميشکني
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم
ترسم اينه که رو تنت جاي نگاهم بمونه
يا روي تيشه چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتي با بوسه ميشکني
شکل همه آرزوهام تجسم خواب مني
حتي با اينکه هيچکس مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آينه چشام حقيره لايق تو نيست

زندگی بد نیست
بد ماییم که درآنییم
زندگی بودن و خواستن است
ما نخواستیم و نبودیم
زندگی آب روان است به دریا
ما روانیم بدریا کی رسیم؟ خدا ندانیم
زندگی شمع دل افروز جهان است
ما جهانیم که پروانه آنیم
زندگی باور شیرین زمان است
ما زمانیم که یک لحظه نمانیم
من ندانم زندگی از من چه می خواهد دگر
آنچه می خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانیم
زندگی نسیم دریاست که یک لحظه نماند
ما نسیمیم که در این دریا نمانیم
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز
خراب انگیز من با وعده ای شادم کند یانه
خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی یابم
لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یانه
من از یاد عزیزا ن یکنفس غافل نییم اما
نمیدانم که بعدازمن کسی یادم کند یانه
صبا از من پیامی ده به آن صیادسنگین دل
که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یانه
رهی از گفته ام خون میچکد اما نمیدانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یانه
-
«چگونه فراموشت کنم تو را»که از خرابه هاي هرزه گيبه قصر سفيد عشق هدايتم کردي،آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتيو براي اشک هاي او شانه هايت را ارزاني داشتيو با صداقت عاشقانه ات دلش را بدرد آوردي.«چگونه فراموشت کنم تو را»سالها در خيالم سايه ات را مي ديدمو تپش قلبت را حس مي کردمو به جستجوي يافتنت به درگاه پرودگارمان دعا مي کردمکه اي خدا پس کي او را خواهم يافت.«چگونه فراموشت کنم تو را»که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.برايم، برايم تمامي اسم ها بيگانه شده اندو همه خاطرات مرده اند.دستم را به تو مي دهم،قلبم را به تو مي دهم،دوستي ام را به تو مي دهمديگران با من غريبه اند و تمامي لحظه ها تو را مي خواهندو براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند.«چگونه فراموشت کنم تو را»که قلم سبزم را به تو هديه کردمکه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد.پيش تر ها سبز را نمي شناختندبهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتندسبز را با تو شناختمو دلم مي خواهد که با ياد تو هميشه سبز بنويسم.دستت را به من بده،فکرت را به من بده،سرت را بر روي شانه هايم بگذارو بگذار عطر نفسهايت را ميان هم قسمت کنيم
تو شدی مادر و من با همه پيری پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدی و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد ، كه در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هيچ نيارزيد كه بی سيم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سيم بود
كه به بازار تو كاری نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزده كز همه عالم بدرم
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
رفته ای اینک، اما آیا
بازبرمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
*********
قشنگی این احساس برای تحمل مشترک سختی هاست، گریه هایی که از ترس نرسیدن بهش میکنی، اضطرابی که بخاطر از دست دادنش می کشی و در پایان اشکی که در نبودش میریزی
عافیت از غیر،نصیب تو نیست غیرِ تو ای خسته طبیب تو نیست
روزي دختري جوان نزد یک بزرگی آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد.استادسري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن!"
دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:" ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!"
استاد مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت:" جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد!"
دختر جوان كمي روي پاسخ استاد تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت: " متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"
استاد پاسخ داد:" به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !"
دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.امروز او بزرگترین فروشگاه فرش ابریشم در خاورمیانه را دارد
استاد روزي در یک همایش اين دختر را مثال زد و گفت: " اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد. بافنده و دارنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد
هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم
داشتن اهداف روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است
مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.
اُرد بزرگ : میهمانی های فراوان از ارزش آدمی می کاهد ، مگر دیدار پدر و مادر
خوشبختی میان خانه ی شماست، بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید
آدمیان خردمند در میان بزم ها نیستند . آنها هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند
اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند. اشتباه مي كنند، اما دست نمي كشند
فردریش نیچه :جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم
نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می نامد ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد
هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار
آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است
آنکه پیاپی سخنتان را می برد ، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
|
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز |
|
من میگم بهم نگاه کن |
|
از اولین نگاه تو بودی در کنار من |
|
|
بعد از تو در شبان تیره و تار من |

اول بار در کنار کارون که اکنون خون گرفته است نشستیم.
به من نگاه نمی کردی، شاید از حجب. ولی من نه، خیره به چشمهای سیاه تو بودم. شاید به دنبال تصویر خودم می گشتم. همان قدر که تو خودخواه بودی، من لجوج بودم و تا نیافتم آرام نگرفتم. خودم بودم، در چشمهای تو اما مواج. و تازه فهمیدم که تو به من در آب چشم دوخته ای و آنچه در مردمک سیاه چشمهای توست، من نیستم. تصویر زلال و بی رنگی است از چهره ی رنگارنگ من؛ چهره ی چند رنگ من.
تو که به من نمی گریستی، خیال کردی من آنم که در آب دیده ای. زلال، پاک و بی آلایش اما من که این نبودم. آنچه نبودم تو دیدی و آنچه که بودم تو ندیدی.
گاهی فکر می کنم – و اکنون نیز که اینجا خوابیده ای و باز به من نگاه نمی کنی – که کاش تو مرا می شناختی، از همان اول، و مغبون نمی شدی. ولی من چه؟ من چه می کردم بی تو؟ چرا اسمش را خودخواهی بگذاریم؟ می گذاریم عشق؛ خب؟
تو دست در آب کردی و تصویر من در آب که تکان خورد، بی درنگ دست کشیدی و نگفتی چرا. به حرفهایت ادامه دادی...
از صداقت می گفتی و نجابت عشق.
زندگی را می گفتی که چیست و هشدار می دادی به کرّات که هنوز وقت باقی است و اگر ترا توان زیستی چنین هست و عشقی چنان و صداقتی اینسان بیا، وگرنه بمان، که راه سخت است و مرا تحمل ناهمراه، نه.
حرفهایت همان قدر که لطیف بود و دوست داشتنی، برای من غریب بود و دست نیافتنی. می دانستم که توان همراهیم نیست اما نگفتم؛ نگفتم که با تو بمانم. و سکوت کردم که سربلند کنی و جوابت را از چشمهایم بگیری و تو سربلند کردی، سرخ شدی و دوباره چشم بر آب دوختی. دیگر هیچگاه رنگ رویت به اندازه ی آن لحظه سرخ نشد و کاش می شد، بخصوص الان که اینقدر صورتت احتیاج به سرخی دارد؛ الان که رنگ رویت چیزی میان سفیدی و زردی است.
تاب نیاوردی و بلند شدی به بهانه ی قدم زدن و من هم.
و من پایم را لغزاندم به عمد و تو دستم را گرفتی، مبادا که بیفتم و بمانم در راه. و رها نکردی، شاید به این خیال که لغزشهای همیشه ام را پیشگیری کنی. تو فکر کردی که آنچه گفتی فهمیده ام و من چنین وانمود کرده بودم که نه تنها فهمیده ام بلکه پذیرفته ام و پاسخ مثبت داده ام. گفته بودم که می توانم، اما از سر فهمیدن نبود.
دوست داشتم بتوانم آنچه تو می گفتی باشم ولی توانی تا این حد نداشتم و می دانستم که ندارم و این همان بود که به تو نگفتم و همان نبود که به تو گفتم. و آنچه که بعدها کشیدی و آن کسالت دائم و این موهای کم و بیش سپید در این سن، همه از آن بود که علیرغم علم به نتواستن، سوگند توانستن خوردم و تو با قلب شفاف و ساده ات پذیرفتی و نفهمیدم هیچگاه که آن لحظه چه در سینه داشتی و حتی هنوز هم که محتوای سینه ات ملوس تر و علنی تر است.
بعد از آن و به اعتقاد من همان زمان هم تو فهمیدی که من آن نیستم که تو طلب می کردی اما با چنان متانتی سوختی و به رو نیاوردی و با چنان عظمتی آب شدی و خم به ابرو نیاوردی که بی آنکه خود بخواهی تخم شرمندگی جاودان را در خاک وجود من نشاندی.
و این سؤال همیشه ی دلم بود که تو چگونه این همه وقت مرا تحمل کردی؟
و این همان چیزی است که اکنون مرا وادار می کند با تو به گفتگو بنشینم. قصدم ابداً اعتراف و استغفار نیست، چرا که برای اعتراف نزد تو اکنون دیر است و برای استغفار بدرگاه خداوند هم.
شاید مروری است بر آنچه که در این چند سال بر ما گذشته است.
هر چند به غیر خدا، در و دیوار این اتاقی که اکنون در آنیم گواهند که من با تو چه کرده ام. دیشب که ترا...
انگار صدای پا می آید. مرا از نشستن در کنار تو منع کرده اند. صدای پا نزدیکتر می شود، به گوشه ای باید گریخت تا هر که هست بگذرد و مرا در کنار تو نبیند که آشوب می شود.
انگار خواهرت است. صدای بغضی را که در گلو فرو می خورد حتی می شنوم، چه سعی می کند گریه در دل بماند و از گلو فراتر نیاید.
کاش من هم می توانستم گریه کنم. درست در هنگامی که فقط گریه می تواند راه گرفته ی دل بگشاید و مرهمی بر جان خسته شود، انگار که مشکی آب بر دل سنگینی می کند و نم به چشمها پس نمی دهد. خدا کند که زودتر بگذرد و تنهایمان بگذارد.
اما نه، انگار در کنار تو قصد نشستن دارد. به روی زانو می نشنید و بر روی تو خم می شود. چه می خواهد بکند؟ رویت را کنار می زند و صورتش را به صورتت نزدیک می کند. نکند چیزی از من به تو می خواهد بگوید، از خواهر شوهر بعید نیست که... نه، بوسه بر پیشانیت می زند. خدا کند که بی سر و صدا بلند شود و برگردد. صدای گریه اش نکند دیگران را بیدارکند، لحظه به لحظه بلندتر می شود.
تو آنقدر سنگین خوابیده ای و آرام که هیچ صدایی بیدارت نمی کند.
ای وای، جیغ کشید، چرا؟ الان است که همه برخیزند، چراغها را روشن کنند و مرا در کنار تو بیابند. الان است که خلوت ما را بیاشوبند و حضور مرا در کنار تو فغان کنند.
نمی توانم این صیحه ی بی وقت را سکوت کنم، خواهرت است، باشد!
چرا چنین کردی دختر؟ هان؟ چرا؟ نترس، منم ... من؟ ... من؟... من آمده ام سر بزنم... ببینم که مهدیار هست؟ ... نه ...نه ... قرار نبوده که نباشد... همین طوری آمده بودم ببینمش... تو چی؟ تو هم که دلیلی محکم تر از من برای آمدنت نداری ... انگار هر دو به همان دلیلی که نداریم آمده ایم. ببین، چراغ آن اتاق روشن شد، بیا به رختخوابهایمان برگردیم. هان؟ چرا. من هم بر می گردم.
گریه برای چیست؟ باشد، یکبار دیگر ببوسش ولی به این شرط که بر گردی و بخوابی. هیس، انگار صدای پا می آید، بمان.
چراغ را چرا روشن کردند، مادرت است مهدیار! چه دلیلی برای حضورمان اقامه کنیم؟
چشمهایش سرخ سرخ است. چه کسی می گوید او این مدت را خواب بوده است؟ چه عروس بدی بودم برای او.
نم اشکهایی که تازه پاک شده در لابلای چروکهای زیر چشمانش هویداست.
و عجب رسوا کننده است این چشم، نه اینجا و الان فقط، که همیشه.

«چشم به تابلوی دل می ماند. نه، تابلو نه، چشم انگار جدار شفافی است که به خیال خود دل را می پوشاند، غافل از این که مثل ویترین موجودی دل را بهتر به نمایش می گذارد» این ها حرفهای تو بود که یادم آمد.
به مادرت چه بگویم؟ حتماً بعد از خواهرت نوبت اعتراض به من است. و من هم مثل او پاسخی برای گفتن ندارم. زودتر بگریزم به رختخواب که از شر سؤال و جواب آسوده شوم. آبها که از آسیاب افتاد دوباره بر خواهم گشت. همین یک شب است فرصت درددل با تو، فردا صبح زود خواهی رفت و من خواهم ماند. با باری از مصیبت و اندوه. همه جا سرد است بی تو. تا کی باید در رختخواب بمانم؟ چقدر بیداریشان را کشیک بکشم؟ چراغ را خاموش کردند ولی کو تا بخوابند. مهم نیست؛ بر می خیزم و اگر بیدار شدند و پرسیدند، پاسخی برایشان تدارک می کنم. به دروغ؟ آری ولی مگر چاره ای هست؟ چه تلاشی کردی تو که ریشه ی دروغ را از وجود من پاک کنی و نشد. تو از همان اول ریشه ی ناراستی را مثل تمام زشتیها و ناپاکی های دیگر در وجود من دیدی به روشنی و وضوح، ولی دم بر نیاوردی. جگرت از آتش صفات رذیله ی من می سوخت و به آه رخصت بر آمدن نمی دادی. تا مدتهای مدید ، تو ساده ی با صفای خوشدل در این اندیشه بودی که تنها با عملت مرا به راه بیاوری، هدایتم کنی و صیقلم ببخشی.
در ازاء هر قدم ناراست من دو گام به راستی برداشتی و بیشتر؛ و در ازاء هر خار خیانت من دهها گل محبت به بوستان زندگی افزودی و در ازاء هر کلام فتنه جویانه ی من سخنی به آشتی گفتی. من خوش خیال دغلکار، دلخوش از فریبی که ترا می دادم و تو یک کلام به روی نمی آوردی که می فهمی. در یکی از یادداشت پاره هایت که جستجو می کردم – وقتی نبودی – نوشته ای دیدم که در آن لحظه تکانم داد؛ هنوز آن را دارم. در آن یادداشت نوشته ای:
«خدایا! می دانی که می دانم چه می کند. می دانی که می دانم بوقلمون صفت و روباه پیشه است. می دانی که دروغهایش را می دانم، خدعه هایش را می فهمم، گناهانش را می بینم و این همه را به فراست تو می دانم و می فهمم و می بینم و نیک می دانی که بروز نمی دهم. پرده اش را حتی بر خودش، نمی درم، گناهانش را و عطوفتم را برایش نمی شمرم، موأخذه اش نمی کنم، در ازاء کاستی هایش فزونی فراهم می کنم و در ازاء دروغهایش صدق، و در ازاء ناسپاسی هایش محبت و در ازاء ... و اینها قطره ی کوچکی است از دریای مهری که تو به من داشته ای و حرفی از کتاب قطوری که تو برایم خوانده ای.
اگر اقیانوس بیکران ستر تو نبود، این نم را من از کجا می گرفتم، و اگر خورشید مهرگستر تو نبود، من این کورسو را هم نداشتم. خدایا! با من هماره چنین باش که بوده ای.
آن خورشید همچنان گسترده بدار تا بلکه این کور سو بماند و اقیانوس سترت را همچنان از من دریغ مکن تا این نم برگرفته از آن به خشکی نگراید».
دیدن همین چند پاره خط قاعدتاً می بایست مرا به خود آورد، تکانم دهد و مسیرم را بگرداند. لیکن نیاورد و نداد و نگرداند. البته همان روز تکانم داد، آن چنان که مصمم شدم به پایت بیفتم و عذر بخواهم و برگردم.
لیکن مرا یارای مقابله با هوای نفس نبود و از فردا همان بود که بود. ای وای بر من و مرگ بر دل بی حیای من! کور باد چشم نابینای من!
در همان اوایل زندگی که صحبت از همراهی و همیاری با تو می کردم و علیرغم آنچه در دل داشتم، سوگند عاشقانه می خوردم برای پرواز با تو و تو جز تشویق هیچ نمی گفتی علیرغم آنچه می فهمیدی. در یکی از یادداشتهای پنهانیت خواندم که:
« خدایا! او نه تنها مرا همسری شایسته نیست، در او نه تنها توان همراهی نیست، بل سد راهست. با خنجرهایش از پشت، رمق تنم را می کاهد، او را نه تنها یارای همسفری نیست ،که مرا از سلوک باز می دارد و خدایا! من این نمی دانستم. می خواستم او را دست بگیرم و از این منجلاب عفنی که غوطه می خورد نجات دهم. تصور نمی کردم که آنچنان به باتلاق خو کرده باشد که دست نجات مرا نیز به تعفنش بیالاید. خدایا! مرا برهان و توفیق سلوکی تنها عنایت فرما! خدایا! تنهایم به خویش بخوان!...
پس مهدیار! همچنان که تو فهمیدی که نه همسر نیستم و همراه که سربارم و سدّ راه، من نیز فهمیدم ولی بجای آن که کوله بردارم و با تو به راه بیفتم، ترا به نشستن و ماندن می کشیدم.
عجیب است! خودم نفهمیدم دوباره چطور پیشت آمدم. بی آن که کسی بفهمد، چادرم را به کمر بستم و از پله ها بالا خزیدم، به پله های آخری که رسیدم از عجله چادرم به پایم پیچید و چیزی نمانده بود که ...
فکرش را می کردم که ممکن است دست و پا گیر باشد و اسباب زحمت؛ ولی راستش دیگر از روی تو خجالت می کشیدم، خدا که جای خود دارد. گفتم مبادا برادرت که در اتاق سمت کوچه خوابیده است بیدار شود و مرا بی حجاب ببیند.
چه خون دلی خوردی تو برای حجاب من، و من لئین و پست چه لجاجتی کردم با تو. می گفتی زن به گلی می ماند که در معرض ملایم ترین نسیم می پژمرد، می شکند و می سوزد. استناد می کردی به کلام مولا علی(ع) که « فَاِنِّ المَرأةَ رَیحانَةٌ و لَیْسَتْ بِقَهْرمانَة» می گفتی زن به همان میزان که پوشاندنیهای خویش را، آنچه را که ارزشش به پوشیدگی است از دست و پا و چشم و صورت در معرض نمایش بگذارد، به همان میزان در معرض خطر است... و هیهات از آنچه با تو کردم و از آنچه بی تو...
گفتم که، برای اعتراف و پوزش دیر است. لیکن چاره ای مگر هست؟
می خواهی بگویی آن زمان که راه برگشت بود و زمان رجعت چرا برنگشتم؟
می خواهی بگویی اعتراف و رجعت اکنونم را چه سود؟
ولی نه، می دانم که این را نمی گویی، چرا که آن زمان هم هدایت مرا برای خودت نمی خواستی. اصلاح مرا نمی خواستی که خود بهره مند شوی و به همین دلیل رهایم نکردی با این که دلت را شکستم، جگرت را آتش زدم، پشتت را خمیدم، موهایت را سپید کردم، ظهور استعدادهایت را مانع شدم، از راهی که می رفتی بازت داشتم؛ با این وصف رهایم نکردی.
یادم نمی رود به یکی از دوستانت که می خواست با ازدواجش دست کسی را بگیرد و از مهلکه نجاتش دهد می گفتی:
« مواظب باش برادر! که باری سنگین تر از توان خویش برنداری و دست آخر مضطر و مستأصل بمانی؛ از یک طرف تاب زیستن با او نداشته باشی و از طرفی نتوانی در این دنیای وانفسا رهایش کنی»...
و من این کلام آهسته ی ترا با دوستت – البته غیر مجاز – شنیدم.
دریافتم که این تنها سرنوشت «راحله ی » شیرین زبانمان نیست که ترا نگه می دارد. تو نگران این هستی که مبادا تیزی خنجری که بر پشتت می زنم دست خودم را مجروح کند. نگو چرا با این همه که فهمیدم به خود نیامدم. برنگشتم و تغییر و توبه نکردم. توجیه معقولی نیست ولی آن چنان وجودم به ظلمت خو کرده بود که نور ارزشهای تو چشمانم را می زد و من برای آرامش چشمانم هم که شده نگاهم را می گرداندم و چشم از خوبیهای تو فرو می بستم.
شب رو به پایان می رود و هنوز حرفهای ناگفته بسیار مانده است.
راستی آن غم که بسان ابری لطیف، خورشید چشمهای ترا همیشه ی خدا پوشانده بود، چه بود؟ گفته بودی دنیا قفسی را می ماند که به پرنده خیلی که لطف کنند آب و دانه می دهند و این کجا پاسخ نیازهای پرنده است؟!

و من در نیافته بودم که دنیا قفسی را می ماند که پرنده ی جان تو در آن عذاب می کشد ولی این آرامش که اکنون در چهره ی توست، مبیّن آن غم عظیمی است که در چشمهای تو بود. راستی این چه شیوه ایست در آفرینش خداوند که بهترین خلایق را به واسطه ی بدترین اشرار، به خویش می خواند؟
جاودانه باد الیم ترین عذابها بر جان این اشرار واسطه ی خیر!
بریده باد دست آن منافقی که ماشه را چکاند!
خاموش باد ضربان قلب هر چه منافق در پهن دشت تاریخ!
می گفتی تنها و تنها از حرام شدن می ترسم. در این تلخی روزگار، امیدم تنها به چشیدن شهد شهادت است.
نگرانم که معشوق، گلوله ای را حتی از قلب زنگار گرفته ام دریغ کند. نگرانم که گلی به باغچه ام ننشیند.
ولی نشست. گلوله نشست، بر همانجا که تو می خواستی، و دیدی که خداوند بیش از تصورت گل کاشت.
آتش قلب تو با یک گلوله به خاموشی نمی نشست، یک خشاب گلوله بر مجمر سینه ات رها کرده اند. قلب پهناورت پنج تای آنها را در خویش جای داده است.
بنازم به این سعه ی صدر و این وسعت دل.
دیر است، سحر دارد از پنجره ی اتاق سرک می کشد که چهره ی رنگ پریده ی ترا ببیند. چهره ی رنگ پریده گفتم، یاد این کلام تو افتادم که: «ای رهروان!
بر این صداقت آبی!
با چشمهای نجابت نظر کنید...»
و من با نانجیبانه ترین نگاه به تو نگریستم. خاموش باد برای همیشه این چشم نانجیب من، تا همان همیشه ای که یاد تو دهلیز تاریک دلم را روشن نگاه می دارد.
اگر ترا به خانه نیاورده بودند، اگر پافشاری ما به نتیجه نمی رسید، اگر به بهانه تشییع ترا به خانه نمی کشیدیم، من این همه حرف را چگونه با تو می گفتم؟
صبح نزدیک است، این آخرین لحظه های وداع من و توست. وداع که نه، ابداً. این لحظه های آشنایی است، اولین قدم های شناخت گوهر وجود توست. و در عین حال، آخرین لحظه های دیدار.
الان است که بیایند و گرد تو حلقه بزنند، فغان سر دهند، شیون و زاری کنند و در فقدان توی حاضر، توی شاهد شهید، مرثیه بسرایند.
الان است که بیایند و بر دوشت بگیرند و تو را، توی ناظر را، توی شاهد زنده را تشیع کنند.
نه، دیگر هراسی نیست از اینکه حضور مرا در کنار تو دریابند. هراس نیمه شب از آن بود که از مصاحبت محرومم کنند. نه، خواهم نشست در کنار تو که یا ترا یا مرا از زمین بردارند. چه باک از سرزنش های ایشان.
سر و صدای برخاستنشان بلند شده است. در را گشودند، دهانشان از حیرت بازمانده است. انگار دارند داد و فریاد می کنند.
از حرکت دهانشان می گویم وگرنه چیزی که نمی شنوم و گفتم که برنمی خیزم. ولی دارند بسوی ما می آیند، می خواهند مرا از تو جدا کنند، زیر بغلم را گرفته اند و می خواهند مرا ببرند...
رهایم کنید... رهایم کنید... خودم می آیم، یک لحظه فرصت دهید، یک کلمه مانده است بپرسم.
راستی مهدیار! اکنون دیگر لبخند رضایت بر لبانت می نشیند؟ غم مبهم چهره ات رخت بر می بندد؟ چروک از پیشانیت می گریزد؟
برای یکبار هم که شده، نه، برای همیشه برق شادی به چشمان خسته ات می رود؟
راستی! دیدار چهره ی معشوق چه عالمی دارد؟ هان؟
نویسنده:سید مهدی شجاعی


