تبليغاتX
رامهرمز شهر من

رامهرمز شهر من

شهر من شهر وفاست ....آسمونش یه رنگ دیگه ست... مردمانش همه خوب...
تو نگاهم کردی
تو نگاهم کردی .... و من از پی آن نگاه تو فهمیدم ..... که دیگر نباید ........ نگاهم را به نگاهت دهم !

 

قرار مان این نبود که بی قرارم کنی

هيچ وقت بخاطر غرور مون ، كاري نكنيم كه بي قرار بشيم

به هم بزنی اولین بی قراری رو خودت حس می کنی!


 

یک دل یکبار عاشق میشود,وای به روزی که عاشق چند دل شود!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت8:51توسط فرنگیس |
بعضی ها امنیت « قضایی » می خواهند و بعضی ها امنیت « غذایی » .

آنهایی که همیشه هم رنگ چماعتند، زندگیشان شبیه آفتاب پرست است.

اولین وظیفه انسان این است که خودش باشد.

تیک تاک ساعت ضربان قلب ساعت است.

تجربه نامی است که انسان روی اشتباهات خود می گذارد.

چون آدم خسیسی بود با کسی دست نمی داد.

بعضی ها برای سر بلندی دیگران تا کمر خم میشوند.

شرکت برق مدعی شد که من همه چیز را برایتان روشن میکنم.

کسانی که اشتباه می کارند ، مسلما فاجعه درو خواهند کرد.

پول گاهی دست را باز میکند و گاهی دهان را بسته.
+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت8:39توسط فرنگیس |
مرا به یاد بیاور، وقتی که رفته ام!

و رهسپار سرزمین سکوت شده ام،

وقتی که دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری

و من نمی توانم میان ماندن و رفتن، دودل باشم.

به یاد بیاور مرا وقتی که دیگر نمی توانی

برنامه روزهای آینده را برایم بگویی،

تنها مرا به یاد بیاور

دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است

و اگر زمانی مرا از یاد بردی

و سپس باز به یاد آوردی

اندوهگین مباش!

چون اگر این تاریکی و تباهی مرا رها کند

نشانی از افکار گذشته من می یابی

این که بهتر است مرا فراموش کنی و لبخند بزنی

تا این که به یاد من باشی،

اما ساکت و اندوهگین!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت10:37توسط فرنگیس |
هوا را ازمن بگیر خنده ات را نه !
تورا بانو نامیده ام      بسیارند ازتو بلندتر بلندتر

بسیارند ازتو زلال تر  زلاتر              بسیارند از تو زیباتر زیباتر

                             اما بانو توئی

از خیابان که می گذری     نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت رانمی بیند 

 کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت نگاهی نمی افکند

و زمانی که پدیدار می شوی      تمامی رودخانه ها به نغمه درمی ایند

در تن من   زنگ ها آسمان را می لرزانند    و سرودی جهان راپر میکند

تنها تو ومن

                      تنها تو ومن      عشق من    

                        به آن گوش می سپاریم

شعری از پابلونرودا(یکی از عاشقانه ترین اشعاری که من خواندم قابل توجه آقایان اگر از استیل دخترهای آمریکای جنوبی خوشتون میاد از مردهاشون هم عشق ورزی رو یاد بگیرید !!!)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت14:12توسط فرنگیس |
حیرت- حمید مصدق
 
آه ای عشق تو در جان وتن من جاری

دلم آن سوی زمان

                         با تو آیا دارد وعده دیداری؟

چه شنیدم ؟

                 تو چه گفتی ؟

                                        آری ؟!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت13:58توسط فرنگیس |
چند جمله نغز از بزرگان درخصوص زنان
امام سجاد (ع) : بهترين ِ فرزندان شما دخترانند .
امام صادق (ع) : بيشترين خوبي در وجود زنان است .
حضرت علي (ک) : دختر ، فرزندي است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربي .
امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .
ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .
لامارتين : منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود.
« شيلر » شاعر انگليسي : هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است .
علامه اقبال لاهوري : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمايشگر پاکي ، نمونه عطوفت و چشمه عنايت است .

گوته : زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت10:2توسط فرنگیس |
دوست دارم به اين سوال حتما جواب بديد...اگه ؟؟؟؟؟؟ (ghasedak242)
اگه يكي و دوست داشته باشي كه احساس كني رسيدنت به اون سخت و محاله بهش مي گي يا نه؟
يا بايد به خاطرش تغيير كنيدر حالي كه حسشو نسبت به خودت نميدوني؟
با احساست چي كار مي كني؟
ازش مي گذري؟
به خاطرش تغيير ميكني؟
چيكار ميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت15:24توسط فرنگیس |
لطفا ! ممنون ! (crystal)

دست از سرم بر دارید لطفا....
حالم خوش نیست....
به هیچ کس هم ربطی نداره....
حوصله ندارم فعلا.....
اعصاب هم ندارم ایضا....
اصلا من لیاقتشو ندارم....
پس نه بهم زنگ بزنید نه سر بزنید نه هیچی....
همش تقصیر خودمه....
همش و خودم خوب می دونم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت15:24توسط فرنگیس |
فقط بخاطر قولي كه بهت دادم نوشتم .. (shadiat)
بين منو تو فاصله است ، يک در سرد و آهني
من که کليدي ندارم تو واسه چي در مي زني اين در سرد لعنتي شايد نخواد که وا بشه
قلبتو وردار و برو
قطار داره سوت مي کشه
منو ببخش عزيز من اگه ميگم باهام نمون
دستهاي خاليمو ببين آخر قصه رو بخون ترانه اي رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خريدم زخم دلم رو دوختمش...


*********************
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ي آب نخواهم گرفت ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ" آذرماه " نخواهم گرفت ديگر نه خوابِ گريه تا سحر، نه ترسِ گمشدن از نشانيِ ماه، ديگر نه بُن‌بستِ باد و نه بلنداي ديوارِ بي‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن براي يکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت15:23توسط فرنگیس |
مدت هاست که دلم گرفته است! غمگینم اما از غم خوردنم لذت نمی برم! یادم هست پیش از این با غمم عالمی داشتم. تنهاییم را دوست داشتم. دل گرفتنم را... غم را...
خیلی از شعرهای گذشتگان را می فهمیدم، وقتی که از نزدیکی غم می گفتند. از دوستی، رفاقت و از همراهی غم می گفتند. جنس آن غم خیلی با غم این روزهام متفاوت بود. این شاید برای بعضی عجیب یا بی معنی باشد. یا بعضی بگویند چرا این همه از غم و غصه صحبت کرده اند؟
از شعرهای گذشتگان و احساس درونی خودم دیدم که وقتی انسان غم می خورد، اتفاق زیبایی می افتد و یک حس زیبا مثل شور و شعف در او شکل می گیرد. این غم خیلی زیبا است. خیلی سازنده است. و شروع رو به راه شدن و رفتن.
اما این روزها و در آثار بیشتر معاصران، به ندرت این غم ناب احساس می شود. این روزها بیشتر غم ما را می خورد تا ما غم را! فکر می کنم بیشتر به همین خاطر است که بی حوصله گی و افسردگی در این قرن زیاد شده است.هر چند دلایل زیاد دیگری مثل تکنولوژی و رسانه و خیلی چیزهای دیگر هست. اما من فکر می کنم بیشتر این غم، حاصل نبود شناخت، درستی و دوستی در روابط است.
این روزها کمتر به کرامت انسانی خویش و دیگران توجه داریم. به خودمان بد می کنیم، و کسی که به خودش بد کند به همه هستی بد می کند! قدر روابطش را نمی داند و ناگهان می بیند که تنهاست. همه هستند و او تنهاست. مدام احساس می کند که کسی نیست که او را بفهمد، که تنهاییش را. و این از خود تنهایی بدتر است.
در آثار گذشتگان، صحبت از جمع، محفل، یاران، حلقه، دوستان و... بسیار شده است. اما این روزها همه از تنهایی، بی کسی و... می گویند و می نویسند. این در حالی است که پیشرفت دستگاه های ارتباطی امکان فوق العاده ای را ایجاد می کند. البته شاید هم تقصیر همین تکنولوژی باشد! احوالپرسی های smsی! کامنت های هر از گاهی! Email! انگار خیال همه راحت هست که قدر هم دیر بیایند می شود در آرشیو گذشته را مرور کرد و با خبر بود! شاید همان باد صبا و نامه و... بهتر بود! آنها در نبودشان هستند و ما در بودمان نیستیم.
هر روز زیبایی روابط بیشتر از بین می رود. ما برای به دست آوردن و حفظ و افزایش منابع مالی تلاش می کنیم و هر روز پی راه هایی برای افزایش چند برابری آنیم. اما برای نگه داشتن دوست و آشنایی با دوستان جدید کمتر تلاش می کنیم.
...
این روزها...
دلم گرفته است...
+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت9:38توسط فرنگیس |
سلامت روانی چیست ؟

 

درک صحیح از واقعیت

  • پذیرش خود، دیگران و طبیعت
  • سادگی و طبیعی بودن رفتار
  • متعهد و مسئول بودن در وظایف و مسایل زندگی
  • خودکفایی و عدم اتکاء شدید بر دیگران
  • گرایش به خلوت کردن با خود  .
  • لذت بردن دائمی از مسائل ساده و پیچیده زندگی و تازه بودن مسایل زندگی
  • رسیدن به نوعی تمرکز و جذبه درونی و نگریستن به فراسوی موضوعات مبتذل و حتی معمولی زندگی
  • داشتن علایق اجتماعی .
  • داشتن روابط بین فردی و اجتماعی .
  • داشتن آزاد منشی و عدالت خواهی و با انصاف بودن .
  • تشخیص هدف و وسیله ، مثلاً فهمیدن این مطلب که ثروت خود هدف نیست بلکه وسیله ایست برای رسیدن به هدف بهتر زیستن
  • دست یافتن به نوعی طنز فلسفی و ازآن دیدگاه به جهان نگریستن یعنی در عین شوخی گرفتن مشکلات زندگی، آن را جدی گرفتن .
  • داشتن خلاقیت .



مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت14:26توسط فرنگیس |
در دل غمگینت چه می گذره؟
روزی هزار بار این جمله رو از خودم می پرسم.
وقتی نگاهم به نگاه دردمندی گره می خوره با خودم میگم:در دلش چه غمی داره؟وسعت آرزوهاش تا کجاست؟افق نگاهش کدامین نور رهایی بخش رو به انتظار طلوع نشسته؟
براستی در دل غمگینت چه می گذره؟
+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت14:24توسط فرنگیس |
اگه نباشه دق می کنی؟اگه تونباشی اون چی؟آیا بی تومیمره؟



یکی بود یکی نبود
یه لیلی بود و یه مجنون
بی مجنون لیلی میمرد و بی لیلی مجنون سر به بیابون می ذاشت
اما حالا چی؟
اگه من  و تو نباشیم  اون بدون ما دق می کنه؟
اگه اون نباشه من و تو سر به بیابون می ذاریم؟
شاید رنگ آسمونها فرق کرده؟
حتما فرق کرده
چون دیگه هیچکی واسه کسی نمیمیره
من که ندیدم و نشنیدم
مثل آب خوردن میرن و عاشق دیگری میشن
تو می مونی و شبگردی باد و بارون و کوچه های خلوت تنهایی
شایدم من و تو اونو تنها بزاریم
از نبودنش با هم بگیم
شک ندارم باید قصه های گذشته رو باید دوباره نویسی بکنیم
اصلا باید جور دیگه ای باید نوشت
چشمها را باید شست/جور دیگر باید دید

 

خودم اولین پاسخ رو میدم:
وقتی دیدمش با خودم گفتم :این همونیه که می خواستم.رفتم و رفتم.به هم رسیدیم.خوش بودیم و بد بودیم.یه جاهایی کم آوردیم و یه جاهایی تا آخر جنون با هم رفتیم.یه روزایی برام یکنواخت شد.نگاه آشنا در چشمای دیگه جستجو کردم.اما بعد از یه مدتی فهمیدم همه نگاهها وقتی بهشونمی رسی برات یکنواخت میشن.پس اوننگاهاول با این اخرین نگاه هیچ فرقی با همندارن.همه شون یکین.تو خودت رو الکی از این شاحه به اون شاخه می اندازی.لذتداشتن یکی در تصاحب روحشه نه در تملک جسمش.جسم روی وقتی ارضا کردی روحت طلب نیاز می کنه.نتونی بهش انرژی بدی کارت تمومه.بدبختی روزگار ما اینه که خیلی از لیلی و مجنونا بیشتر به جسم کار دارن تا به روح.غافلن از اینکه یه روز جسم تموم میشه و تو می مونی و یه روح اواره و سرگردان.راستش اگه نباشه من دیگه نای پی دلدار گشتن رو ندارم پس دق نمی کنم ولی برای همیشه تنها می مونم.شما رو نمی دونم

 منبع : برگرفته از اينترنت

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت14:7توسط فرنگیس |
با سکوت می روم

با سکوت می روم بی صداتر از همیشه ودر بی کران آبی واژه ها غرق می شوم شاید بهاری بیاید و استخوان های سوخته ام جوانه بزند.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت14:5توسط فرنگیس |

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر .

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت14:51توسط فرنگیس |
نکته
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم
خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را بر نداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ :
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود‎. با عشق ، مامان .
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت14:49توسط فرنگیس |
مرگ هاي مشكوك در بيمارستان
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.



این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.


در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!


+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:24توسط فرنگیس |
حقيقتي تلخ در مورد مردان

1- مردان خوب، زشت هستند.

2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.

3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.

6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.

7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.

8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.

9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.

10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند ( براي آشنايي پيش قدم نمي شوند).

11- مرداني كه هرگز قدم اول را برنميرارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.




+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:23توسط فرنگیس |
چگونه ترشيده نشويم
چگونه ترشیده نشویم!
Nov 26, 2007 - 08:49:20


توضيح: اين پست رو اشتباهي حذف كردم! اما دوباره از تو آرشيو اينجا ميذارمش. از دو تا دوستي كه كامنت گذاشته بودند عذرخواهي مي كنم.



1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم

4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه

7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!!

9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.

11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.

13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.

15_ بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.

16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كارندارم (منضورم رو تخت خواب نيستا)

17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)

18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين

19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين

20_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد، مي پكيد

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:23توسط فرنگیس |
خاطرات يك دانشجوي دم بخت
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

***

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

***

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

***

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

***

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم


+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:22توسط فرنگیس |
ياد آوري
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مايك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد .

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتماًً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مايك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح­ دوشنبه رسيد و من دوباره مايك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مايك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مايك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مايك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مايك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من مايك را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

مايك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح­ مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.


خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.


+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:22توسط فرنگیس |
دخترم جامعه پر از گرگه
دخترم جامعه پر گرگه
پدرم ميگفت بسيار
و هميشه ميگفت كه حذر كن از اين گرگها
تا كه يكروز هنگام فرار ازيكي از اين گرگها
برق چشمهاي وحشي اش عاشقم كرد و چه عشقي
اما افسوس من فقط بلد بودم فرار كنم
من چه ميدانستم عشق گرگي چيست. بعد از فرار منتظر بودم مثل هميشه نفس عميقي بكشم و بگويم آخيش به خير گذشت
اما نيمدانم چرا برعكس شده هميشه پيش او ميروم ميبينمش نفس عميقي ميكشم و ميگويم آخيش وبعد فرار ميكنم
آخر فرار بازي تنها بازيست كه بلديم با هم بكنيم
شايد او هم عاشق است يه بار ديدم كه قلبش برايم تند تند ميزد اما او معنيش را نميدانست حتما پدرش گفته پسرم هروقت با ديدن كسي قلبت تند تند زد معنيش اين است كه بايد حمله كني و درسي به او بدهي كه ديگر جرات نكند صداي قلب تو را دربياورد

دوست دارم به پدرم بگويم اي كاش ميگفتي چطور ميشود با گرگها دوست شد كاش ميگفتي چه وردي بايد بخواني كه گرگي بگذارد قلبش را لمس كني و چطور بايد آهسته قلبش را بردارم و براي خودم نگه دارم
دوست دارم بگويم پدر نميداني عشق گرگي چه قدر قدرتمند است و هيچ كس نميتواند از عشق گرگي فرار كند
فكر كنم پدر حرفهايم را از نگاهم خوانده و از اينكه خواسته بود از اين گرگها فرار كنم پشيمان شده
آخر ديروز گفت گرگي را ميشناسد كه بسيار پولدار است و گفت ديگر احتياج به فرار نيست ميشود خانه اي پشت قباله ات بيندازيم تا خيالمان راحت باشد و گفت كه گرگ هاي خوبي هم پيدا ميشوند كه تضميني هستند
اما من ميخواهم به فرار بازي با گرگ خودم ادامه بدهم
بين خودمان باشد من يك بار اورا بوسيده ام آخر شنيده ام در عشق غورباقه اي وقتي غورباقه ات را ببوسي اون يه دفعه تبديل به همون شاهزاده معروف ميشود اما راستش را بخواهيد اين گرگه خيلي گرگ تر از اين حرفاست
+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت9:0توسط فرنگیس |
19 نکته برای خرید گوشی نو و دست دوم

 

 
1-از خريدن گوشي هاي بدون جعبه قطعاً خودداري كنيد.


2-شماره سريال جعبه و گوشي بايد همخواني داشته باشد.


3-گوشي هاي نو را از نمايندگي هاي اصلي كه در سطح كشور فروشگاه دارند تهيه كنيد.


4-در زمان خريد گوشي هاي نو حتما به نوع گارانتي و تاريخ شروع آن دقت كنيد .


5-از تاريخ شروع گارانتي ترجيحا بيش از دو هفته نگذشته باشد.


6-شماره سريال حك شده روي گوشي و روي كارت گارانتي حك شده بايد همخواني داشته باشند.


7-در صورتي كه گوشي مورد نظر شما كار كرده مي باشد و يا از گارانتي آن مطمئن نيستيد و مي خواهيد بدانيد اين گوشي واقعاً در چه تاريخي توليد شده است، از روش ذيل پيروي كنيد:

كد #92702689#* را بعد از روشن كردن گوشي وارد كنيد، در اكثر مدل هاي تلفن همراه سريال و تاريخ ساخت گوشي را به شما مي دهد.


8-راه ديگر براي تشخيص گوشي نو اين است كه به اطرا ف باطري و محل قرار گر فتن آن با دقت نگاه كنيد در گوشي هاي نو هيچ خط و اثري از مالش باطري به بدنه گوشي نبايد وجود داشته باشد.


9-محل قرار گر فتن سيم كارت در گوشي هاي نو كاملا تميز و بدون خط مي باشد.


10-در گوشي هاي كه داراي حافظه خارجي مي باشند اين حافظه نبايد هيچ پارتيشني علاوه بر پارتيشن هاي اصلي كه معمولا مخفي بوده و قابل ديدن نمي باشند داشته باشد.


11-در گوشي هايي كه حافظه خارجي ندارند در قسمت


12-در گوشي هاي نو در قسمت زنگ ها نيز نبايد هيچ زنگي اضافه بر زنگ هاي اصلي وجود داشته باشد.


13-براي اينكه مطمئن شويد گوشي كه داريد خريداري مي كنيد نو است يك راه ديگر نيز وجود دارد و آن اين كه در قسمت


14-در زمان خريد گوشي هاي دست دو حتما از فروشنده 24 ساعت مهلت تست بگيريد تا باطري و ساير قسمت هاي آن را به طور كامل تست كنيد.


15-يك راه براي تست باطري گوشي دست دوم اين است كه چندين بار به صورت پياپي ( مثلا 5 بار ) گوشي خود را روشن و خاموش كنيد اگر باطري اين گوشي سالم باشد به اصطلاح نبايد خط باطري كم كند يا حد اكثر تا يك خط باطري كم كند، ولي اگر پس از اين كار خطوط باطري شما نصف يا كمي كمتر يا بيشتر شد به احتمال قوي باطري گوشي شما داراي اشكال مي باشد.


16- در مورد خريد گوشي هايي كه داراي حافظه خارجي هستند و يا قابليت نصب برنامه هاي گوناگون را دارند دقت بيشتري به خرج دهيد اگر در هنگام اجراي يك برنامه يا منو پس از مدتي گوشي دچار مكس طولاني مي شود بدانيد كه اين گوشي يا داراي ويروس مي باشد و يا نرم ا فزارهاي غير استاندارد روي آن نصب شده كه در طولاني مدت براي برنامه اصلي گوشي نيز مي تواند مشكل آفرين باشد.


17-ظاهر شدن علائم و يا اعداد بي دليل، خاموش و روشن شدن مكرر گوشي، خارج شدن ناگهاني از يك برنامه در حين اجرا و خالي و پر شدن خط شارژ گوشي از ديگر نشانه هايي است كه در مورد گوشي هاي با قابليت نصب برنامه ميتواند نشانه غير استاندارد بودن نرم افزار هاي نصب شده يا ويروسي بودن و يا در مراحل پيشرفته مشكل سخت ا فزاري گوشي باشد.


18-برسي قيمت و فراواني لوازم جانبي نظير قاب و ...


19-در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه در صورتي كه شما جز افرادي هستيد كه گوشي خود را مرتبا عوض مي كنيد در هنگام خريد گوشي حتما قيمت فروش دست دو آن را نيز جويا شويد تا از ميزان افت قيمت احتمالي گوشي مورد نظر خود مطلع باشيد چرا كه برخي از گوشي ها اصولا داراي افت قيمت بالا مي باشند.

Gallery يا Memory و يا قسمت هايي كه قابليت نصب يا كپي برنامه هاي مختلف در آن وجود دارد نبايد هيچ پارتيشن يا فايلي غير از فايل هاي اصلي گوشي وجود داشته باشد.Call Duration گوشي زمان 00:00:00 وجود داشته باشد. Medium Blog جديدترين و زيباترين قالبهاي سايت و وبلاگ - جوملا دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت11:23توسط فرنگیس |
شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد!!!
 

 


بدین منظور گوشی خود را ابتدا روشن کنید.
سپس میبایست کد #094*21*را در گوشی وارد کنید و سپس دکمه Call (دکمه سبز رنگ) را فشار دهید.
پس از چند ثانیه علامتی بر روی صفحه گوشی ظاهر میشود که به معنای فعال شدن این موضوع است.
اکنون هر کس با شما تماس بگیرید
با پیغام های ذکر شده بر خورد میکند.
اما برای غیرفعال کردن این قابلیت کافی است که کد #21# را در گوشی وارد کنید و سپس دکمه Call (دکمه سبز رنگ) را فشار دهید.
اکنون میتوانید تماسهای رسیده را دریافت کنید.

چند نکته:

با فعال سازی این قابلیت هم میتوانید SMS بفرستید هم SMS دریافت کنید.
این ترفند روی گوشیهای نوکیا و سونی اریکسون تست شده است.
این ترفند با استفاده از سیستم Diverting گوشی ها صورت میپذیرد.
این ترفند تنها بر روی مخابرات ایران تست شده است.
اگر در حین نوشتن کد
به Error برخورد کردید مجدد کد را وارد کنید.
افرادی که با موبایل با شما تماس میگیرند با پیغام Diverting نیز روبرو میشوند که چندان مشکلی پدید نمیاورد.
Medium Blog جديدترين و زيباترين قالبهاي سايت و وبلاگ - جوملا دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت11:12توسط فرنگیس |