-چقدر سرد است امشب!
می دانم، عزیز ترینم؛
بودن و ماندن،
دیگر تکراری ترین واژه ی زندگی ام شده.
اینرسی وجودم با این تنِ
به سنگینی هزار صبح خمار،
دست و پاگیرم است
و بهانه ام،برای بودن،ماندن...ء.
اینجا
همه چیز بد رنگ است.
چشمانم هم دیگر عادت کرده اند .
خو کرده ام به بوی مرده؛
از مرده ها می ترسم،
از مرده هایی که تکان می خورند،
حرف می زنند،
غذا می خورند،
از مرده هایی که انگار زنده اند؛
می ترسم...
***********************
این جا
آدم هایش
شرطی محبت می کنند،
شرطی عاشق می شوند،
حکایت آن سگ معروف است،
آدم هایش ،
عاشق می شوند
تا فکر کنند زنده اند،
که فقط فکر کنند بهترند،
و فرق دارند
با مرده ها....
*********************
دیر وقت است.
دارم می لرزم.
شاید قهوه ای،
به گرمای اعماق این زمین یخ زده
آرامم کند.
کاش این بخارهای لعنتی دهانم
بگذارند سیر ببینم تو را...
**********************
می دانی
سیر شدم دیگر،
از دیدن موجودات ساعتی،
زمان دار،تاریخ دار،
مرده های ساعتی،
ماشین هایی که سر ساعت می آیند و می روند،
قرارهایی که سر آن ساعت های لعنتی
تمام و آغاز می شوند،
ساعت هایی که سر ساعت زنگ می زنند،
تا بودنشان را به رخ بکشند....
**********************
از این سرزمین مغرور کور،
که- مثل پیرزن های فاحشه-
دل خوش به شکوه گذشته است.
از این شهر عددبین و کر-عشق
از خیابان های همیشه متقاطع،
که همیشه خدا،از وسط باغها و پارکها
رد می شوند و مُثله شان می کنند،
از خانه های چهار دیواری،
چار دیواری های اختیاری،
از این سقف های لعنتی روی سرم،
که کاش لااقل
آسمانی بالایش بود،
نه مستراح مفلوکی دیگر...
از پنجره های رو به دیوارهای سیمانی....ء
************
از "حرف های قشنگ"،
حرف هایی که مثل نوار های ضبط شده
برایم
با تواتری ثابت تکرار می شوند؛
و هیچ نیستند،
جز همین "حرف ها"...
********************
از سرما،
از یقه های بالا زده ی پالتو ها ،
از سر های به پایین خزیده،
از دست های مشت شده داخل جیب ها،
از پنجاه تومانی های مچاله شده،
که عکس دانشگاه دارند،
از دانشگاه هایی که
آدم را یاد پول می اندازد....
********************
بیزارم دیگر،
از کاری به کار هم نداشتن،
از شعور اجتماعی،
از حق همسایه،
حق استاد،
حق شاگرد،
حق طلاق،
حق تقدم،
حق مشاوره،
حق اعتراض،
حقوق مکفی....
از روزنامه های کثیر الانتشار،
از شور انتخاباتی،
از انتقاد منصفانه،
از مسئولین پاسخ گو....
-از نیمکت های دانشگاه،
از ردیف اول و دوم کلاس،
از جا گرفتن با کتاب و دفتر و خودکار و کاغذ و سنگریزه،
از کوئیز و میان ترم و پروژه
***
از دزدیده نگاه کردن ها،
از مثل هم واحد گرفتن ها،
برای یک دل سیر نگاه کردن هم،
از اس.ام.اس هایی که صد بار خوانده می شوند،
در خاطر می مانند.
از عذاب وجدان ها،
از اشک های پنهانی،
از دیوان های ورق خورده،
با فالهای همیشه تکراری...
.....
************************************
می روم،
آن دورها،
آن قدر دور،
که آسمانش بوی آبی بدهد
و این سرمای لعنتی
-که تا مغز استخوان آدم را می سوزاند-
آن جا کمی مهربان تر باشد؛
و سفیدی برفش
چای داغ را حسابی به جان آدم بچسباند!
می روم ،
جایی که من باشم
و اگر کسی نیز بود،
آن نباشد که بوده اند،
و من
آن نباشم که بوده ام....
شاید آن جا،
آدم را عدد نبینند؛
شاید آن جا،
-خدا را چه دیدی؟-
عدد ها را هم،
آدم حساب کنند!
می دانم ؛
امید دوریست،ولی
آن قدر می روم،
تا به آن جا برسم
آن جایی که
" آنی " باشم که می خواهم؛
نه آنی که می خواهند.
آن جا که
-اگر هم آدمی هست-
هم آنی است که می گوید،همانی که می بینم...
جایی که روز هایش
سبز روشن باشد؛
نه خاکستری .
شاید آن جا
مهتابهایش زنده تر باشد و واقعی...
نه لوله های دراز و بد قواره و چرک مرد و سفید،
-همرنگ آب دهان مرده-
که کاش همین اسم را هم از "مهتاب" نداشتند.
شاید آن جا،
لامپ نئونی نباشد
که هی خاموش و روشن شود؛
شب هایش
"شب" باشد
و همه فقط،
از یک "ماه"
روشنی بگیرند؛
و همان اندک
عشق هایشان را بس باشد......ء
***********************
می دانم
دلم تنگ خواهد شد،
برای مرده ها،
برای اعلامیه های ترحیمِ با سریش چسبانده شده ی "انا لله .... " دار
که دیگر کک کسی را هم نمی گزاند که یعنی آخرش که چه!ء،
برای قهوه های یخ زده،
برای سیگار های قطاری و پشت هم،
که احمقانه دود می شوند،
و هیچ وقت نفهمیدم که چرا تا این حد حالم را به هم می زنند؛
برای نیمکت های یادگاری کَنده،
نیمکت های اسم دار،خاطره دار،
برای باغ های نشان دار؛
" باغ عشاق فنی..."
برای " غ " های لیست اساتید،
که همان وقت
در جایی دیگر
خاطره می شوند،
و تاریخشان در روح حک می شود
و ردی از عشق می شود در قلب
....
...
...
...
میدانم
دلم تنگ می شود،
برای تو،
بهترینم،
مهربان ،
تو که مرهمی بودی
تحمل این زخم را....
**************************
می دانم،
عاقبت به آن جا خواهم رسید.
ولی
تا هر وقت که باشد،
-به خدا هر وقت که باشد-
منتظرت میمانم...
و تا آن وقت
هر صبح
"نامی چو یاد تو می سازم
در گوشه های نهان صبح"
و هر شب
"با سایه بان خیال شب
خورشید یاد تو می پوشم..."
می دانم می آیی
و آن وقت
چای می نوشیم
یک دل سیر با هم می خندیم
و به "مرگ"ِ مهربان
با صدای بلند
سلام می کنیم
.....

اگر می بینید که نیمی از مردها اظهار می دارند که در حال حاضر با کسی که دوستش داشته باشند، ارتباط برقرار نکرده اند معنایش این است که قلبشان را آماده نگه داشته اند تا برای فرد مورد نظر شروع به تپیدن کند؛ اما این آقایون منتظر چه هستند؟ چه چیز سبب می شود آنها عاشق شوند؟ بعد از شیمی مناسب، جذابیت، و قرارگرفتن در زمان و مکان مناسب تصور می کنم تنها سوالی که به ذهن می رسد، این پرسش باشد که: چه چیز سبب می شود آقایون عاشق شوند و عاشق باقی بمانند؟ در حدودو 60% از آقایون بر این باورند که در یک ارتباط، حفظ رابطه ی دوستانه مهم تر از هر مسئله ای است. (و تنها 8% از آقایون هستند که تصور می کنند ارتباط جنسی از اولین اولویت برخوردار است.) اما اجازه دهید کمی دقیق تر و عمیق تر به این مسئله نگاه کنیم. مردها واقعاً به دنبال برقراری ارتباط با چه تیپ خانم هایی هستند؟ با آگاهی کامل نسبت به این مطلب که کشف علاقه ی آقایون به خانم ها مانند حرکات پولوتونیوم 24 غیر قابل پیش بینی است، اما نکاتی وجود دارد که اگر در خانم وجود داشته باشد، برای آقایون از ارزش بالایی برخوردار خواهد بود. این موارد به شرح زیر می باشند:
خانمی که به چیزی غیر از او علاقه داشته باشد
بله، خیلی خوب است که خانم تمام هواسش به همسرش باشد.
بله، خیلی خوب است که آقا را نازپرورده بار بیاورد.
بله، خیلی خوب است که با خانمی زندگی کنید که امواج تعریف و تمجید، و بوسه ها را بر روی شما سرازیر کند.
اما باید توجه داشت که دیواری به بلندای دیوار چین میان یک نگاه گذرا و جلب توجه برای یک زندگی طولانی مدت وجود دارد. تعداد زیادی از آقایون می گویند که تمایل دارند با کسی ازدواج کنند که به کار دیگری نیز علاقه داشته باشد. به عنوان مثال شغل، ورزش و یا هر چیز دیگری که مربوط به خودش باشد. چرا؟ اشتیاقی که او برای یک کار دیگر از خود بروز می دهد، تایید کننده ی خوبی خدادادی، میل درونی، و استقلال اوست. همه ی این موارد می تواند جزء نقاط مثبت خانمی باشد که مردها تصمیم میگیرند چند دهه از عمر خود را در کنار او سپری کنند.
خانمی که با لحظات مردانه مشکل نداشته باشد
در هر رابطه ای که قرار می گیرید، باید زمانی را به رقص های دو نفره تان اختصاص دهید. زمانیکه یک خانواده از حالت غیر جدی به جدی وارد می شود، بیشتر افراد تنها به خوابیدن و راه رفتن در کنار هم اکتفا می کنند. اما به هر حال لحظاتی نیز وجود دارند که ممکن است یکی از طرفین از این رقص دونفره خسته شود و تصمیم بگیرد که وقت بیشتری را با دوستانش سپری کند. شما هم بهتر است که به او فضای کافی برای انجام این کار را بدهید. آقایون حتی اگر با کامل ترین زن دنیا هم باشند، باز هم دوست دارند که زمانی را با دوستان خود سپری کنند و فضایی مخصوص به خودشان داشته باشند. (64% از آقایون اظهار می دارند که خوشحال می شوند زمانیکه خانم ها برای خود برنامه هایی دارند، وقتی را به خودشان اختصاص بدهند). اگر خانم ها زمان کافی برای خلوت کردن را به آقایون بدهند، مطمئن باشند که آقایون سپاسگزارشان میشوند و ارزش این کار خانم ها را متوجه خواهند شد. نگران نباشید! این شور و اشتیاق دیری نمی پاید و آنها مجدداً به سمت شما باز خواهند گشت.
خانمی با استیل حرکتی ویژه
طرز راه رفتن خانم در نزد همسرش قسمتی از جذابیت ابتدایی او به حساب می آید. خرامیدن خانم از اتاق خواب تا حمام پس از اولین شبی که با هم گذرانده اند می تواند وجد دیداری خاصی را در شوهر ایجاد کند. باید سعی کنید این خرامیدن ها را در تمام لحظات زندگی خود حفظ کنید. اما منظور من دقیقاً از این خرامیدن چیست؟ حالت، شیوه رفتار، اعتماد به نفس، گیرایی، دلربایی و فریبندگی شماست که نشان می دهد شما، هم می توانید جسور و بی باک باشید، و هم مهربان و دوست داشتنی. در یکی از مقاله های اخیر خود مطلبی در مورد اینکه میان اعتماد به نفس و خشونتی که مردها را از شما دور می کند، مقاله ای را تنظیم کرده ام. برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید به آن مقاله رجوع کنید. حقیقت اینجاست که در یک رابطه کامل و بی نقص آقایون به دنبال خانم هایی هستند که با غرور قدم بردارند و بخرامند. آقایون به دنبال خانم هایی هستند که آنها را به چالش فرا خوانند، خانم هایی که آنها را هل بدهند، و گاهی اوقات رهبری آنها را به عهده بگیرند. این امر هم در بستر هم در مورد برنامه ریزی طریقه سپری کردن تعطیلات هفته ی آینده صدق می کند. خطر چه زمانی ایجاد می شود؟ این خرامیدن ها و دلربایی کردن ها می تواند برای همسرتان جذابیت بسیار زیادی داشته باشد اما در برخی موارد می تواند ضربه های عاطفی شدید به او وارد کرده و اخلاقش را به طور کامل عوض کند به عنوان مثال زمانیکه اینکار را برای مرد دیگری انجام دهید، فرمانروای خودکامه ی رابطه شوید و در مقابل جمع با مادر او جروبحث کنید. او اصلاً از این کار خوشش نمی آید و ترجیح می دهد که شما را در زمان انجام چنین کارهایی از پنجره به بیرون بیندازد.
خانم هایی که در انتخاب پوشاک باسلیقه هستند
خوب آقایون اهمیت چندانی به لباسهایی که میپوشند نمی دهند. اما چیزی که برایشان مهم است توانایی خانم ها در انتخاب البسه مناسب برای آنهاست. بر اساس عقاید فرویدی این نیاز آقایون است که کسی برایشان مادری کند. در هر ارتباط عاطفی نوعی رابطه دادن و گرفتن وجود دارد. آقایون خیلی خوشحال می شوند که اگر ست فعلی لباس هایشان با هم هماهنگی ندارد، همسرشان این امر را به آنها گوشزد کند. خانم می تواند به راحتی همسرش را به سوی انتخاب بهترین کت و شلوار هدایت کند. البته آقایون دلشان می خواهد اینطور احساس کنند که می دانند در حال انجام چه کاری هستند و هیچ نیازی به کمک گرفتن از دیگران ندارند. خانم هایی که با در نظر گرفتن کلیه ی این موارد همسران خود را به سمت انتخاب گزینه ی مناسب هدایت میکنند، جزء با ارزش ترین کمک خلبان ها محسوب می شوند.
اگر شما در این زمنیه که چه چیز سبب می شود آقایون عاشق شوند و به شدت هم عاشق باقی بمانند نظری دارید، بد نیست که پیشنهادات خود با ما نیز در میان بگذارید.
|
لطفاْ به مهر و امضای پایین نوشته دقّت بفرمایید .
سلام اول از همه باید بگم که ازت ممنونم که دعوتمو قبول کردی و به حرفهام گوش میدی. دوم اینکه میخوام باهات یه گپ دوستانه بزنم. نظرت چیه؟ مخالف نیستی که؟ پس بیا بشین کنارم تا برای تو هم یه چای تازه دم بریزم و گپ بزنیم خب. اول از همه میخواستم بپرسم تو که اینقدر خوب و باحال و بامرام هستی که سالی یه بار یه مهمونی بزرگ میدی، چرا آداب میزبان و میهمان رو رعایت نمی کنی؟ من هم مثل تو بعضی وقتها دوستامو دعوت می کنم بیان خونه ام ( البته مثل تو استطاعت ندارم که همه آدمها رو دعوت کنم ). با احترام دعوتشون می کنم. بعضی هاشون قبول می کنن و منو خوشحال میکنن و بعضی هاشون هم دعوتم رو قبول نمی کنن. من از اونهایی که دعوتم رو قبول کردن تشکر می کنم و ازشون پذیرایی می کنم ولی با اونهایی که دعوتم رو قبول نکردن دعوا نمی کنم. تهدیدشون هم نمی کنم. ناله و نفرینشون هم نمی کنم. کاری هم نمی کنم که از ترس هم که شده بیان به مهمونی ام. آخه اینطوری و با تهدید و ارعاب که نمیشه مهمون دعوت کرد. ولی تو اینکار رو میکنی. اولش میخندی و میگی یک ماه تموم همه مهمونهای ویژه من هستید و همه رو دعوت می کنی ولی یه دفعه اخم میکنی و میگی وای به حال اونهایی که نیان به این مهمونی. پدرشونو در خواهم آورد ! آخه عزیز من این چه رسم مهمون دعوت کردنه ؟ یا اسمشو نذار مهمونی یا بهتر رفتار کن چائیتو بخور سرد نشه.... توی این یک ماهی که سفره ویژه پهن کردی، گفتی سه شب شبهای ویژه هستند. گفتی تا صبح دعا کنید که گناهاتونو بیامرزم. خب من یه دهه اینکار رو کردم. و چند سالیه که نمی کنم. یعنی تو فلسفه اش به تناقض رسیدم. مگه خودت نگفتی از بین آدمها اونی رو بیشتر از همه دوست داری که بیشتر به درد بقیه میخوره و برای بقیه مفید هستش؟ پس من ماه رمضونم و شب قدرم رو در تمام سال با کمک کردن به یه آدم دیگه، با شاد کردن یه دل، با محبت کردن بدون چشمداشت، با راهنمایی یه نفر و کمک به پیدا کردن راهش، با هدیه کردن یه لبخند، با دادن انرژی مثبت به دیگران، با داشتن آرزوهای خوب برای بقیه، و با خیلی از این دست کارها برگزار می کنم. تو این سالهایی که اینکارو می کنم خیلی حس بهتری نسبت به اون سالهایی که فقط دعا می کردم دارم. ببین رفیق، تو از وقتی ما رو کردی ژنرال و به بهونه یه سیب فرستادیمون تو این دنیا، چندین بار سعی کردی بگی راه درست کدومه، غلط کدومه. خب اینکارت ایول داره. دمت گرم که به یادمون بودی و برات مهم بودیم. تو هم البته برامون مهم بودی ها. رفاقتمون یه طرفه نبوده.من وقتی یه نگاه جامع به این رفاقت از روز اول تا الان می کنم و حرفهاتو کنار هم میزارم و استنتاج می کنم می بینم تو فقط سه تا حرف زدی. نه اینکه فقط سه تا حرف زده باشی ها. یعنی تمام حرفهات اشاره به سه تا موضوع و سه تا رویه رفتاری میکنن. گفتار نیک – پندار نیک – کردار نیک. تو از اولش خواستی ما آدم باشیم. (شاید برا همین اسم بابامونو گذاشتی آدم !) بقیه رو اذیت نکنیم و برای همدیگه مفید باشیم. خب چشم. اتفاقا ما هم به این نتیجه رسیدیم که اگه اینطوری باشیم هم خودمون راحت تریم هم زندگی بهتر و جذابتر میشه. چائیش خوب بود؟ میخوری یکی دیگه بریزم؟ نکنه رژیم داری؟ خب بدون قند بخور... اگه یه حرفی رو روراست بزنم ناراحت که نمیشی؟ من تو رو توی مکه و مدینه، توی کعبه ومسجد پیامبر و بقیع، توی سعی صفا و مروه، توی دمشق و شام و نجف و سامرا و کربلا و مشهد و قم خیلی کمتر دیدم تا زمان کمک کردن به یه دوست، یه نیازمند، شاد کردن یه دل، و کمک به آدمهای دیگه توی چند تا خیابون اینورتر و اونورتر. تو جای ثابتی نداری که آدم بخواد بیاد اونجا تا ببیندت. تو صدا کردنی هستی. یادته اشکم در اومده بود وقتی دیدم پای اون بچه یتیم خورد به سنگ و خونی شد؟ نشسته بودم جلوش و پاشو پانسمان کردم، وقتی بلند شدم سنگینی دستت رو روی شونم حس کردم. میخندیدی و ازم تشکر کردی. تقریبا به یاد ندارم بعد از ساعتهای طولانی دعا خوندن خنده تو رو دیده باشم. و یا اونقدر شاد شدنت رو خلاصه اینکه از من نخواه برم تو فاز عبادت به شیوه معمول. بزار تعادل برقرار باشه. هی پسر، لطفا یادت نره من یه آدم معمولی ام. تو مثل اینکه بعضی وقتها فراموش میکنی خودت منو درست کردی. خودت منو ساختی. یه جاهایی سطح انتظاراتت خیلی میره بالا. من ترجیح میدم بعضی وقتها شیطونی کنم و کارهایی که گفتی انجام ندم رو انجام بدم و برعکس. درسته که اخمهات رو تو هم میکنی ولی یادت نره که ما الان مدتیه که با هم هستیم. و من رگ خوابت دستم اومده و میدونم ته دلت یه چیز دیگه است! آره رفیق داشتم میگفتم از من نخواه برم تو فاز عبادت به شیوه معمول. بزار تو همین فاز با هم حال کنیم. اینطوری هم تو خوشحالتری هم من. اگه بعضی وقتها در مسائل شخصی مربوط به خودم گوش به حرفت نمیدم (راستش باور هم ندارم که تو اون حرفها رو گفته باشی. رفیق که اینقده سخت گیر نمیشه. تازه میگن گفتی از حق خودت میگذری. ای ول با مرام!) ولی عوضش در مسائل اجتماعی که مربوط به بقیه میشه سعی کردم حساس و ریز بین باشم. اینطوری درسته ؟ حله؟ خراب مرامتیم اوس کریم...
مشتی ماشالله | ||

