تبليغاتX
رامهرمز شهر من

رامهرمز شهر من

شهر من شهر وفاست ....آسمونش یه رنگ دیگه ست... مردمانش همه خوب...
او قيصر شعر معاصر ما بود
اي غم، تو كه هستي از كجا مي‌آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي‌آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشك به چشمم آشنا مي‌آيي!

... مثل هميشه كه ساده و خسته و بي‌پيرايه مي‌آمد، اينك نيز ساده و خسته و بي‌پيرايه! پر كشيد و رفت.
تفاوت در آن است كه ديگر نمي‌توان خستگي‌ها را در عمق چشمانش يافت كه براي ابد آن چشمان آرميده اند.
اكنون خستگي را در چشمهايي بايد ديد كه اشك ريزان بر ستون تسليت جرايد مي‌خوانند:

كوچ ابدي قيصر امين پور!

خود چه زيبا مي‌گويد:
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه‌ي باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري


- اجازه دهيد به تاسي از خود وي بگوييم دريغا!
ما كه تاكنون دريغا گو نبوديم و از او آموختيم كه بگوييم: دريغا!
ما كه اينهمه براي عشق
آه و ناله دروغ مي‌كنيم!
راستي چرا
در رثاي بيشمار عاشقان
- كه بيدريغ-
خون خويش را نثارعشق مي‌كنند
از نثار يك دريغ هم
دريغ مي‌كنيم؟
آري! او خون خويش را نثار عشق نمود. عشق او سرايش براي تعهد بود.
تعهدي در جهت رسالت و رسالتي براي مذهب، انقلاب، ميهن و دفاع مقدس و.....
اما قيصر! گفته بودي: «قيصر حرفي براي گفتن ندارد!» و ما را به انتظار بهار گفتني هايت هدايت نمودي اما.
... نه اينكه تو خود برگي از خزان شوي كه زرد و نارنجي تهمتي ناجوانمردانه از خودت براي خودت بود! و در ادامه از قامت رعناي درخت شعر و شاعري متعهدانه معاصر بيفتي!

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پائيز نسپرده ايم

ما عادت كرده بوديم تو را هميشه با سبزي بهارانه اشعارت ببينيم.
هيجان ترنم آواز بهاري تو آميخته در جان ما بود و اينك يعني سكوت!
به همين سادگي!؟ مگر نه اينكه براي ما قول روز مبادا را داده بودي.!
آيا امروز روز مبادا بود؟!


«مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي‌خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي‌كنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !»

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت9:57توسط فرنگیس |
معانی سمبليك گلها

 

گل رز
* رز سرخ: عشق بي ريا-زيبايي-شجاعت-احترام-تبريك- "دوستت دارم"
* رز سفيد: پاكي-معصوميت-راز-سكوت-فروتني-احترام- "عشق من به تو عميق و خالصانه است"

* رز صورتي: قدرداني- "متشكرم" وقار-ستايش-همدلي-لطافت-شادكامي- "باورم كن" - "تو خيلي دوست داشتني هستي"
* رز زرد: شادماني-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره- "فراموشم نكن" - "معذرت ميخواهم"

: رز بنفش: عشق در نگاه اول.
* رز نارنجي: اشتياق-شيفتگي-آرزو.
* غنچه رز: نماد پاكي و زيبايي-جواني-عشق نوپا.
* يك شاخه گل رز: سادگي-سپاسگزاري-عشق تازه.
* يك شاخه گل رز سرخ: "دوستت دارم".
* رزسفيد عروس: عشق مبارك و فرخنده.
* رز قرمز سير: سوگواري.
* رز سياه: مرگ
تركيبي از رز سفيد و سرخ: اتحاد-سازش
* رز كاملا شكفته: "من متعهد به تو هستم"-"هنوز دوستت داردم"
* دسته گل رز: قدرداني.
* دسته گل رز كوچك: "من به ياد تو هستم"


داوودي: حقيقت - "تو دوست فوق العاده اي هستي"
- نيلوفر آبي: حقيقت.
- نرگس: غرور - خود بيني.
- بنفشه: انديشه هاي ناگفته- سفر- "سفر بخير" -پاكدامني-فروتني.
- سوسن سفيد: دوشيزگي - پاكي.
- اقاقيا: عشق پاك - عشق پنهاني.
- بگونيا: هشدار.


كاكتوس: پايداري - استقامت.
- كامليا صورتي: "در آرزوي تو هستم"
- كامليا قرمز: "عشق تو همچون آتشي در قلب من است"
- كامليا سفيد: "تو در خور پرستشي"
- ميخك: شيفتگي - عشق زن - ستايش - "بله"
- قاصدك: وفاداري - خوشبختي - صداقت - پيام آور عشق.


فراموشم نكن: خاطرات گذشته - عشق ناب.
- پيچك: عشق - صداقت - وفاداري.
- نسترن: آرزو - همدلي - "دوستم داشته باش".
- لادن: پيروزي - غلبه - فتح.
- لاله: عاشق تمام عيار - "باورم كن"
- اركيد: عشق - زيبايي.
- نرگس زرد: احترام - جوانمردي - " تا زماني كه تو در
كنار من هستي خورشيد بر من خواهد تابيد"
- اطلسي: شرم - ازدواج فرخنده.
- گل پامچال: "بدون تو قادر به زندگي كردن نميباشم"


ياسمن: شادي - شيريني - دلپذيري - وقار.
- رزماري: يادآوري - خاطرات - يادگاري.
- آلاله: پروت - زرق و برق.
- آفتاب گردان: ستايش - غرور - پرستش.
- مريم: لذت.
- گلايل: ستايش - صداقت - "به من فرصت بده"
- زنبق: اندوه - تاسف.
- آنتوريوم: عاشق.
- مرغ بهشتي: شكوه - عظمت

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت7:47توسط فرنگیس |
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... ( فروغ فرخزاذ عزیز) روحش شاد...
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
وهمچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .

من ابن جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

جمعه چهارم آبان یکهزار و سیصدو هشتادو شش


 

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت10:59توسط فرنگیس |
برای رفتنت زود است...
 


برای رفتنت زود است می دانی
من اینجا بی کسم تنهای تنهایم
درون ذهنم انبوهیست از افکار شیطانی
در اینجا حرفهایم را نمی فهمند
و بغض و گریه ام اینجا تمامش گشته پنهانی
دلم آواز می خواهد دلم پرواز میخواهد
ولی افسوس اینجا من شدم محبوس و زندانی
من اینجا در پی یک جرعه احساسم
به دنبال نوک سوزن هوای پاک انسانی
صدای تو برایم صیقل روح است
دریغا تو برایم یک غزل را هم نمی خوانی
نگاهم میکنی با چشمهای خیره تو اکنون
و من میفهمم از چشمت که حرفم را نمیدانِی

 
+نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت10:0توسط فرنگیس |