انسان آزاد
انسان آزاد كسى است كه بدون آن كه ناچار باشد بهانه اى بياورد، دعوت به يك مهمانى را رد كند.
+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت11:39توسط فرنگیس |
داستانهاي شيوانا
روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت14:58توسط فرنگیس |
هرگز
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو بمن گفتی
_ هرگز، هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این
هرگز
کشت .
(حميد مصدق)
که تو با من باشی
تو بمن گفتی
_ هرگز، هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این
هرگز
کشت .
(حميد مصدق)
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت14:57توسط فرنگیس |
خدايا
وخدايا به من زيستني عطا کن
که در لحظه ي مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذ شته است حسرت نخورم
و مردني عطا کن
که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم
که در لحظه ي مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذ شته است حسرت نخورم
و مردني عطا کن
که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت15:32توسط فرنگیس |
فروغ....
آن جا كه سوسك سخن مي گويد چرا توقف كنم؟"

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت10:40توسط فرنگیس |
گلها هرگز خيانت نمي كنند
غروب شد و خورشید رفت... آفتابگردون دنبال خورشید می گشت...
ناگهان ستاره ای چشمک زد... آقتابگردون سرشو پایین انداخت....
ناگهان ستاره ای چشمک زد... آقتابگردون سرشو پایین انداخت....
+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:20توسط فرنگیس |
راز موفقيت
از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟
- «تصميمهاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»
- آن چيست؟
- «تصميمهاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»
+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:18توسط فرنگیس |
دلم ...
دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري
هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را
پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم,.....

نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري
هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را
پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم,.....

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:18توسط فرنگیس |
نامه يك مرد به همسرش
براي همه لحظات جادويي متشكرم !
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:17توسط فرنگیس |
عشق و آزادي
روزی روزگاری پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ و عالی و در یک کلام حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هرکس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. درحالی که دهانش از شدت شگفتی بازمانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان ، به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند ... و زن پذیرفت ... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند ... زن ، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید .... ولی در عین حال ، می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز در اید... زن احساس حسادت کرد ... حسادت به توانایی پرنده در پرواز...
و احساس تنهایی کرد ...
اندیشید: " برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود". پرنده هم که عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام افتاد و در قفش زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند :
-تو همه چیز داری !...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا" در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقهء او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن ، زندگی بیهوده ای را میگذارند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت؛ درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی اورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال درمیان ابرها و درحال پرواز کردن دیده بود .
اگر زن اندکی دقت می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود ، نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده ، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانهء او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید:
-چرا به سراغ من آمده ای ؟
مرگ پاسخ داد:
- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی . حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نیاز داری ...
نويسنده : پائولو کوئليو
و احساس تنهایی کرد ...
اندیشید: " برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود". پرنده هم که عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام افتاد و در قفش زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند :
-تو همه چیز داری !...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا" در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقهء او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن ، زندگی بیهوده ای را میگذارند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت؛ درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی اورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال درمیان ابرها و درحال پرواز کردن دیده بود .
اگر زن اندکی دقت می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود ، نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده ، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانهء او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید:
-چرا به سراغ من آمده ای ؟
مرگ پاسخ داد:
- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی . حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نیاز داری ...
نويسنده : پائولو کوئليو
+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:16توسط فرنگیس |
missing you
Seeing A Dream
I Suddenly Opened My Eyes
You Were Not Here
I Miss You
Say Always Will Love Me
I Suddenly Opened My Eyes
You Were Not Here
I Miss You
Say Always Will Love Me

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت12:16توسط فرنگیس |
خواب
خواب دیدم که با خداوند در ساحل زندگی قدم میزدم روزگار با تمامه خوبیها و شادیهایش میگذشت چون به پشت سر نگاه کردم روی شنهای ساحل دو جای پا دیدم ..........یکی جای پای من ودیگری جای پای خداوند آنهنگام که به سختیهای زندگی رسیدم وقتی به ساحل نگاه کردم آنجا روی شنها تنها یک جای پا دیدم ...دلم گرفت .....خطاب به خداوند گفتم چرا مرا در هنگام مشکلات رها کردی ؟آیا دیگر مرا دوست نداری ؟ از جانب خداوند ندایی آمد که ای بنده من غمگین مباش .....چراکه آن لحظه من با تو بودم آن جای پا از آن من بود وتو در آغوش من......


+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت12:15توسط فرنگیس |
علاقه شديد قلبي
عشق هیچ قید و شرط, محدودیت و نیازی ندارد.
چون بی قید و شرط است, برای ابراز آن به وسیله ای نیاز نیست و در مقابل, هیچ نمیخواهد و تاوانی نمیگیرد.
چون نامحدود است, هیچ محدودیتی را بر دیگری تحمیل نمیکند.
آنکسی را که نمیخواهد نگاه داشته شود, نگه نمیدارد.
آنچه را که با شادمانی پذیرا نشوند نمیدهد.
عشق آزاد است.
عشق آن است که آزاد است, زیرا آزادی فطرت خداوند است و عشق, تجلی خداوند است.

چون بی قید و شرط است, برای ابراز آن به وسیله ای نیاز نیست و در مقابل, هیچ نمیخواهد و تاوانی نمیگیرد.
چون نامحدود است, هیچ محدودیتی را بر دیگری تحمیل نمیکند.
آنکسی را که نمیخواهد نگاه داشته شود, نگه نمیدارد.
آنچه را که با شادمانی پذیرا نشوند نمیدهد.
عشق آزاد است.
عشق آن است که آزاد است, زیرا آزادی فطرت خداوند است و عشق, تجلی خداوند است.

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت12:14توسط فرنگیس |
علاقه شديد قلبي
عشق هیچ قید و شرط, محدودیت و نیازی ندارد.
چون بی قید و شرط است, برای ابراز آن به وسیله ای نیاز نیست و در مقابل, هیچ نمیخواهد و تاوانی نمیگیرد.
چون نامحدود است, هیچ محدودیتی را بر دیگری تحمیل نمیکند.
آنکسی را که نمیخواهد نگاه داشته شود, نگه نمیدارد.
آنچه را که با شادمانی پذیرا نشوند نمیدهد.
عشق آزاد است.
عشق آن است که آزاد است, زیرا آزادی فطرت خداوند است و عشق, تجلی خداوند است.
پ & ن.د.و
چون بی قید و شرط است, برای ابراز آن به وسیله ای نیاز نیست و در مقابل, هیچ نمیخواهد و تاوانی نمیگیرد.
چون نامحدود است, هیچ محدودیتی را بر دیگری تحمیل نمیکند.
آنکسی را که نمیخواهد نگاه داشته شود, نگه نمیدارد.
آنچه را که با شادمانی پذیرا نشوند نمیدهد.
عشق آزاد است.
عشق آن است که آزاد است, زیرا آزادی فطرت خداوند است و عشق, تجلی خداوند است.
پ & ن.د.و

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت12:13توسط فرنگیس |
سه جمله زيبا
1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی .
2) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ .
3) آغاز کسی باش که پایان تو باشد
+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت12:13توسط فرنگیس |
