حکایت
یه زمانی تو یه ولایتی یه حاکم محلی بود که پدر صاحب بچۀ ملت رو در آورده بود بس که ازشون مالیات و پول گرفته بود، خلاصه چلونده بودشون
ریش سفیدای شهر دور هم جمع میشن و یواشکی یه عریضه مینویسن به مرکز و از سرخر بزرگ میخوان که یکی دیگه رو جانشین این بابا بکنه
از مرکز حکم میاد برای این حاکم محلی که تا آخر هفته جانشینی براش میاد و اون باید بره کنار
یارو حاکمه که نامه رو میبینه شصتش خبر دار میشه که کار کار چه کسانیه ، بنابراین همۀ اون بزرگان که نامه نوشته بودن و باعث بر کناریش شده بودن رو برای ناهار خداحافظی دعوت میکنه
اون بیچاره هام که مثه چی از این مردک میترسیدن ، با هزار ترس و لرز و بخیال اینکه یارو میخواد انتقام بگیره به مهمونی میرن
ولی در کمال تعجب میبینن حاکم به خوبی از اونها پذیرائی کرد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد
ناهارشون که تموم میشه حاکم میگه میخوام یه چیزی بهتون نشون بدم ؛ باز برق سه فاز از همه میپره و فکر میکنن مثلا ممکنه الان جلاد رو صدا کنه یا ... ولی حاکم پرده ای رو که کنارش بوده کنار میزنه و میگه نگاه کنین چی میبینین؟
ملت نگاه میکنن میبینن 9 تا کیسه پر و یک کیسه خالی اونجاست
یارو حاکمه میگه: من وقتی اومدم 10 تا کیسه خالی داشتم، تا امروز از پولهائی که از شما گرفتم ، 9 تاش پر شده. من اگه این دهمی رو هم پر میکردم دیگه با شما کاری نداشتم و لی شما با کاری که کردین ، حالا یه نفر دیگه میاد با 10 تا کیسه خالی!!ا
ریش سفیدای شهر دور هم جمع میشن و یواشکی یه عریضه مینویسن به مرکز و از سرخر بزرگ میخوان که یکی دیگه رو جانشین این بابا بکنه
از مرکز حکم میاد برای این حاکم محلی که تا آخر هفته جانشینی براش میاد و اون باید بره کنار
یارو حاکمه که نامه رو میبینه شصتش خبر دار میشه که کار کار چه کسانیه ، بنابراین همۀ اون بزرگان که نامه نوشته بودن و باعث بر کناریش شده بودن رو برای ناهار خداحافظی دعوت میکنه
اون بیچاره هام که مثه چی از این مردک میترسیدن ، با هزار ترس و لرز و بخیال اینکه یارو میخواد انتقام بگیره به مهمونی میرن
ولی در کمال تعجب میبینن حاکم به خوبی از اونها پذیرائی کرد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد
ناهارشون که تموم میشه حاکم میگه میخوام یه چیزی بهتون نشون بدم ؛ باز برق سه فاز از همه میپره و فکر میکنن مثلا ممکنه الان جلاد رو صدا کنه یا ... ولی حاکم پرده ای رو که کنارش بوده کنار میزنه و میگه نگاه کنین چی میبینین؟
ملت نگاه میکنن میبینن 9 تا کیسه پر و یک کیسه خالی اونجاست
یارو حاکمه میگه: من وقتی اومدم 10 تا کیسه خالی داشتم، تا امروز از پولهائی که از شما گرفتم ، 9 تاش پر شده. من اگه این دهمی رو هم پر میکردم دیگه با شما کاری نداشتم و لی شما با کاری که کردین ، حالا یه نفر دیگه میاد با 10 تا کیسه خالی!!ا
انگار همه فقط فکر خودشونن و اینقدر عقلشون نمیرسه که ؛ بابا، در کنار یه عده بدبخت ، یه عده دروغگو و کلاهبردار ،یه عده به نون شب محتاج ، یه عده بدهکار و خلاصه یه عده درمونده نمیشه خوشبخت زندگی کرد!!ا
+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت15:12توسط فرنگیس |
گفتم...
گفتم تو شيرين مني
گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم
گفتي تو آّبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من
گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم فراموشم نكن
گفتي تو در يادي مگر؟
گفتم خاموشم سالها
گفتي تو فريادي مگر؟
گفتم كه بر بادم مده
گفتي نه بر بادي مگر؟
در پاييز چشمانم بمان شايد كه فردا بهاري نباشد تا در چمن سبزش جايم را خالي كني.
گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم
گفتي تو آّبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من
گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم فراموشم نكن
گفتي تو در يادي مگر؟
گفتم خاموشم سالها
گفتي تو فريادي مگر؟
گفتم كه بر بادم مده
گفتي نه بر بادي مگر؟
در پاييز چشمانم بمان شايد كه فردا بهاري نباشد تا در چمن سبزش جايم را خالي كني.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت8:41توسط فرنگیس |
بعيد است كه خدا . .
گاهي اوقات است كه هيچ اتفاقي نمي افتد ؛ نه سري به سنگ مي خورد و نه پايي در گل فرو مي رود. گاهي اوقات همه چيز زيادي امن و امان مي شود. يك آرامش بي نظير وحشتناك و اينجاست كه دل آدم به شور مي افتد.
از خدا بعيد است كه روزها همينطور معمولي و ساده بگذرند. بدون گوشمالي؛ بدون تلنگر؛ بدون يك غم كوچك صميمي.
بعضي وقتها سكوت خدا يعني نديده گرفتن ما؛ يعني اينكه ديگر كاري به كارمان ندارد؛ يعني آن ريسماني كه ما را به آسمان وصل مي كرد؛ پاره شده؛ يعني اينكه گم شديم و اين بدترين اتفاقي است كه ممكن است بيفتد.
امان از دست اين نااميدي سمج.
امتحان؛ خدا؛ زندگي.
آنها كه نمره هاي خوبي از خدا مي گيرند؛ خوشبختند؛ خيلي خوشبخت.
اما آنها كه نمره هاي بدي مي گيرند؛ خوشبختند. چون امتحان مي دهند؛ يعني به خدا امتحان پس مي دهند و اين خودش خيلي قشنگ است. اينكه آدم هميشه سر جلسه با خدا باشد.
اما چقدر سخت است وقتي خدا آدم را سر جلسه امتحانش راه ندهد. يا آدم بيايد و امتحان بدهد؛ اما خدا تحويلش نگيرد و توجه نكند كه تقلب مي كند يا نه؛ كه غلط مي نويسد يا نه.
و چه خوشبختي بزرگي؛ چه افتخار قشنگي؛ امتحان دادن؛ اشتباه كردن؛ شرمنده شدن؛ عذرخواهي كردن و باز امتحان و امتحان و امتحان.
خدايا ! به ما مهلت اشتباه كردن نده؛ خدايا غلطهاي ما را زود بگير و اشتباه هايمان را زود به زود به رويمان بياور و نگذار كه روي هم تلنبار شود. خدايا از گوشزدهاي به موقع ات ممنونم.
آمين
از خدا بعيد است كه روزها همينطور معمولي و ساده بگذرند. بدون گوشمالي؛ بدون تلنگر؛ بدون يك غم كوچك صميمي.
بعضي وقتها سكوت خدا يعني نديده گرفتن ما؛ يعني اينكه ديگر كاري به كارمان ندارد؛ يعني آن ريسماني كه ما را به آسمان وصل مي كرد؛ پاره شده؛ يعني اينكه گم شديم و اين بدترين اتفاقي است كه ممكن است بيفتد.
امان از دست اين نااميدي سمج.
امتحان؛ خدا؛ زندگي.
آنها كه نمره هاي خوبي از خدا مي گيرند؛ خوشبختند؛ خيلي خوشبخت.
اما آنها كه نمره هاي بدي مي گيرند؛ خوشبختند. چون امتحان مي دهند؛ يعني به خدا امتحان پس مي دهند و اين خودش خيلي قشنگ است. اينكه آدم هميشه سر جلسه با خدا باشد.
اما چقدر سخت است وقتي خدا آدم را سر جلسه امتحانش راه ندهد. يا آدم بيايد و امتحان بدهد؛ اما خدا تحويلش نگيرد و توجه نكند كه تقلب مي كند يا نه؛ كه غلط مي نويسد يا نه.
و چه خوشبختي بزرگي؛ چه افتخار قشنگي؛ امتحان دادن؛ اشتباه كردن؛ شرمنده شدن؛ عذرخواهي كردن و باز امتحان و امتحان و امتحان.
خدايا ! به ما مهلت اشتباه كردن نده؛ خدايا غلطهاي ما را زود بگير و اشتباه هايمان را زود به زود به رويمان بياور و نگذار كه روي هم تلنبار شود. خدايا از گوشزدهاي به موقع ات ممنونم.
آمين
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت8:40توسط فرنگیس |
تو را من چشم در راهم ...
تو را من چشم در راهم ...


+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت8:34توسط فرنگیس |
برگ سبزی تحفه درویش
| |
|
*اگر مي خواهيد معناي تازه اي براي زندگي خود بيابيد، دقايقي آرام بنشينيد و از خود بپرسيد: چگونه مي توانم به مردم خوبم کمک کنم؟ چه کاري از دست من براي پيشرفت ايران عزيز برمي آيد؟ *بايد کاري کرد، فرصت کوتاه است و زمان از دست مي رود. *شکست وجود ندارد. فقط نتيجه کار است که گاهي به دل شما نمي نشيند. آن قدر راه را عوض کنيد تا به مقصد خود برسيد. *به مشکل هايتان بخنديد، تا هميشه موضوعي براي خنديدن داشته باشيد. *هميشه نسبت به مهر و عشق همراهتان سپاسگزار باشيد و حرمت آن را حفظ کنيد. *زندگي کابوس نه، که لذّت است. لذّت از ديدار يک درخت، يک نور تابيده شده از سقف آسمان، يک نگاه پرتاب شده به بيرون پنجره. *دست به عمل بزنيد، همين حالا. دقت کنيد، همين حالا. *وارد مسير فکري جديد شدن خيلي ساده است. به سادگي بالا بردن دست ها و بر هم زدن آن ها و با تمام قوا گفتن: حال من عاليه! به همين سادگي چشم انداز جديدي را فرا راه ضمير و جسمتان قرار مي دهيد. *خودتان را بور کنيد و از خود توقّع بيشتري داشته باشيد. *بزرگ ترين پشتوانه و دلگرمي يک زن يا مرد اين است که همسرش حامي و باشد. *ما بيشتر در مورد کساني صحبت مي کنيم که بيشتر در موردشان فکر مي کنيم. *به چيزهاي زيادي در زندگي تان فکر کنيد که بايد به خاطرشان سپاسگزار باشيد. *لياقت خود را افزايش دهيد. هر کس به اندازه ي ظرفيتي که دارد، از برکات الهي بهره مند مي شود. *به خودت افتخار کن که براي ديگران منشا خير و برکت هستي. منبع: بر گرفته از کتاب 222 پيام موفّقيّت،نوشته ي احمد حلّت |
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت9:27توسط فرنگیس |
چند نکته مفید
آنچنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند
ببخش همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان
شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند
تفاوتی بین آنها قایل شود
شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران
هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن
به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری
شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 د صد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد
از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن
به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن
گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند
هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن
اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست
برنده و بازنده خوبی باش
- هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور
در خلوت انتقاد کن
هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو
برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر
به قولت پایبند باش
ببخش همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان
شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند
تفاوتی بین آنها قایل شود
شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران
هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن
به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری
شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 د صد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد
از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن
به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن
گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند
هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن
اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست
برنده و بازنده خوبی باش
- هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور
در خلوت انتقاد کن
هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو
برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر
به قولت پایبند باش
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت9:13توسط فرنگیس |
عشق...
آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
-- وعده دیداری ؟
-- چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
آری ؟!
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
-- وعده دیداری ؟
-- چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
آری ؟!
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت8:24توسط فرنگیس |
بازسازی دنیا
" پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت
و صفحه ای از روزنامه را – که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا وقطعه قطعه کرد
و به پسرش داد.
و صفحه ای از روزنامه را – که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا وقطعه قطعه کرد
و به پسرش داد.
-(( بیا! کاری برایت دارم.یک نقشه دنیا به تو می دهم،ببینم می توانی آن را
دقیقا همانطور که هست بچینی؟ ))
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ; می دانست پسرش تمام روز گرفتار این
کار است. اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ ))
پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود.
وقتی توانستم آن را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.)) "
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت14:55توسط فرنگیس |
جاذبه ي خاك به ماندن مي خواند
جاذبه ي خاك به ماندن مي خواند و آن عهد باطني به رفتن، عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن،و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان در آوارگي و حيرت ميان عشق و عقل معنا شود
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت14:48توسط فرنگیس |
اسرار ازل را نه تو داني نه من...
خوب چی میخواییم بفهمیم ...که خدا کیه ؟؟ کجاست ؟؟؟ چی کار کرده ؟؟؟ چرا کرده ؟؟؟
میخواییم بگردیم... بشناسیمش... برسیم به قرب اش ...عقب نمونیم از نعمتهاش...و...
راستش من فقط میخوام بگم وقتی همه چیز خودشه و جز خودش چیزی نیست...چه جوری میشه دنبالش گشت؟؟؟
خواستم بگم اگه هر کدوم از ما یه خدایه کوچکیم
(حالا اونها که معتقد نیستن به متافیزیک هم میتونن قاطی بشن!)
فقط کافیه خودمونو خوب بگردیم...از همین به همه ی سعادت ممکنه میرسیم بی شک..
یه نقل قول..گمونم همه میدونیم مال کجاست:
آرزو مکن که خدا را جز در همه جا ...در جای دیگر بیابی.
هر آفریده نشانی از آفریدگار دارد..اما هیچیک راز او را باز نمی نماید
همینکه نگاه ما بر آفریده ای درنگ کرد ..این توجه ما را از آفریدگار باز میدارد...
اگر چه هم زمان معتقدم نگاه درست و عمیق به آفریده دریچه ای به سمت شناخت بهتــر آفریدگار آن باز میکند .
دو جمله فوق گرچه کاملا متضاد می نمایند اما به اصل وجودی یک حقیقت اشاره دارند .
------------------------------------------------------------------------------------------
پیوست : ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود...

میخواییم بگردیم... بشناسیمش... برسیم به قرب اش ...عقب نمونیم از نعمتهاش...و...
راستش من فقط میخوام بگم وقتی همه چیز خودشه و جز خودش چیزی نیست...چه جوری میشه دنبالش گشت؟؟؟
خواستم بگم اگه هر کدوم از ما یه خدایه کوچکیم
(حالا اونها که معتقد نیستن به متافیزیک هم میتونن قاطی بشن!)
فقط کافیه خودمونو خوب بگردیم...از همین به همه ی سعادت ممکنه میرسیم بی شک..
یه نقل قول..گمونم همه میدونیم مال کجاست:
آرزو مکن که خدا را جز در همه جا ...در جای دیگر بیابی.
هر آفریده نشانی از آفریدگار دارد..اما هیچیک راز او را باز نمی نماید
همینکه نگاه ما بر آفریده ای درنگ کرد ..این توجه ما را از آفریدگار باز میدارد...
اگر چه هم زمان معتقدم نگاه درست و عمیق به آفریده دریچه ای به سمت شناخت بهتــر آفریدگار آن باز میکند .
دو جمله فوق گرچه کاملا متضاد می نمایند اما به اصل وجودی یک حقیقت اشاره دارند .
------------------------------------------------------------------------------------------
پیوست : ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت11:2توسط فرنگیس |
دوستت دارم مادر
شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
شبیه چشمان تو
وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
واژه ای
کبوتری
دریایی
زمينی
و یا ستاره ی درخشان منی
درون تو من زاده می شوم بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو

چیزی شبیه آتش
شبیه چشمان تو
وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
واژه ای
کبوتری
دریایی
زمينی
و یا ستاره ی درخشان منی
درون تو من زاده می شوم بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
دوستت دارم مادر

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:45توسط فرنگیس |
حکایت
خري و اشتري دور از آبادي به آزادي ميزيستند. نيم شبي چراكنان به شارع عام نزديك شدند. اشتر گفت : ساعتي دم فرو بند تا از آدميان دور شويم. نبايد گرفتار شويم. خر گفت : اين نشايد كه درست همين ساعت نوبت آواز من است و در ترك عادت رنج جان و بيم هلاك تن. و بيمحابا آواز برداشت.
كاروانيان به دنبال بيامدند و هر دو را در قطار كشيده بار نهادند.
فردا آبي عميق پيش آمد كه عبور خر از آن ميسر نبود. خر را بر اشتر نشانيده، اشتر را به آب راندند. اشتر چون به ميان آب رسيد، دستي برميافشاند و پاي ميكوفت. خر گفت : رفيق! اين مكن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم. شتر گفت : چنانكه دوش نوبت آواز نابهنگام تو بود، امروز گاه رقص ناساز من است!
كاروانيان به دنبال بيامدند و هر دو را در قطار كشيده بار نهادند.
فردا آبي عميق پيش آمد كه عبور خر از آن ميسر نبود. خر را بر اشتر نشانيده، اشتر را به آب راندند. اشتر چون به ميان آب رسيد، دستي برميافشاند و پاي ميكوفت. خر گفت : رفيق! اين مكن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم. شتر گفت : چنانكه دوش نوبت آواز نابهنگام تو بود، امروز گاه رقص ناساز من است!
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:44توسط فرنگیس |
تقدیم به شما
سلام! تقديم به شما!


+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:43توسط فرنگیس |
ياد يك دوست
ياد يك دوست كه بومش زمين بود...حالا سالهاست كه او هم آنسو ي پنجره هاست....


+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:42توسط فرنگیس |
همسفر
راه عاشقي ، هميشه مسير دلپذير تر از مقصدِ.
تا به مقصد برسي دائم با خودت فكر ميكني كي عاشق ميشي.
غافل از اينكه ،اگه عاشق نبودي همسفر نميشدي
تا به مقصد برسي دائم با خودت فكر ميكني كي عاشق ميشي.
غافل از اينكه ،اگه عاشق نبودي همسفر نميشدي

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:41توسط فرنگیس |
آغاز انسان
از بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند و از زمين ميگذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشتهها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريدهشدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش بهگزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند و از زمين ميگذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشتهها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريدهشدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش بهگزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت11:40توسط فرنگیس |
آمدنت
****** آمدنت تصادفي نيست
هر انساني با سرنوشتي خاص به دنيا پا مي نهد
بايد وظيفه اي را به انجام برساند
پيامي را برساند
کاري را بايد به پايان برد.
آمدنت مقصودي به دنبال دارد
هدفي فرا راه توست
*کل را اراده بر اين است که کاري را با دستان تو به جايي برساند.
هر انساني با سرنوشتي خاص به دنيا پا مي نهد
بايد وظيفه اي را به انجام برساند
پيامي را برساند
کاري را بايد به پايان برد.
آمدنت مقصودي به دنبال دارد
هدفي فرا راه توست
*کل را اراده بر اين است که کاري را با دستان تو به جايي برساند.
+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت12:15توسط فرنگیس |
علی
زلیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دار الجنون است
به هر کس من رسیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم انب ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دار الجنون است
به هر کس من رسیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم انب ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت11:56توسط فرنگیس |
فاصله
فاصله بين من تو ،فاصله تاريخ است .آمدن بسوي تو روشن ميکند که دوست داشتن چقدر سخت شده ،چون روزي که تو راگفتند: زندگي کن، دوست داشتن را نياموختند و تو سالها و عمر خود را براي يافتنش گذاشتي و پايه هاي تمدن را بنا نهادي حال هنوز بعداز ساليان دوباره براي دوست داشتن من يافته هاي نياکانت را پيشکش ميکني !
تو هنوز براي دوست داشتن دليل ومنطق ميخواهي تو از هر رسته ،دين و نژادي که باشي سخت است آشنايي با تو، چون تاريخ گفته: تو مرا زنجير خواهي کرد وبه اسارت خواهي کشيد تو زمان زاده شدنت دوست داشتن را ياد نگرفته اي ومن در کل زندگي احساس نا امني ميکنم .من از نسل وتبار وفرهنگ و از جنس تنهايي هستم چقدر سخت است. ببين اينقدر من را فريب نده چرب زباني نکن قوم تو براي رذل شدن وچپاول واسارت کشيدن زود با هم متحد ميشوند ايل تو ... ومن تنها.
تو هنوز براي دوست داشتن دليل ومنطق ميخواهي تو از هر رسته ،دين و نژادي که باشي سخت است آشنايي با تو، چون تاريخ گفته: تو مرا زنجير خواهي کرد وبه اسارت خواهي کشيد تو زمان زاده شدنت دوست داشتن را ياد نگرفته اي ومن در کل زندگي احساس نا امني ميکنم .من از نسل وتبار وفرهنگ و از جنس تنهايي هستم چقدر سخت است. ببين اينقدر من را فريب نده چرب زباني نکن قوم تو براي رذل شدن وچپاول واسارت کشيدن زود با هم متحد ميشوند ايل تو ... ومن تنها.
+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت15:19توسط فرنگیس |
زخم های عشق...
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از دور او را نگاه میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت11:48توسط فرنگیس |
به سرم زد....
به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود، هوای تو را


+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت11:47توسط فرنگیس |

