تبليغاتX
رامهرمز شهر من

رامهرمز شهر من

شهر من شهر وفاست ....آسمونش یه رنگ دیگه ست... مردمانش همه خوب...
اهورا مزدا با بالهای شکسته
در اين زمانه...
1-گفتار دروغ
2-كردار زشت
3-پندار بد

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت10:28توسط فرنگیس |
هفت راز ازدواج موفق
) زوج هاي موفق خواسته ها و انتظارات خود را به صراحت مي گويند. زوج هاي موفق قبل از ازدواج، توقعاتي كه از يكديگر دارند مطرح مي كنند، اگر توافق اساسي با هم ندارند (براي مثال مرد فرزند مي خواهد ولي خانم مخالف است)، مي توانند به شروع و يا خاتمه ازدواج به طور جدي فكر كنند. بعد از ازدواج، زوج هاي موفق به طور منظم در مورد توقعات و انتظاراتشان با هم صحبت مي كنند و اگر اختلافي پيش آمد، آن را به زمان ديگري موكول مي كنند تا همديگر را درك كنند و به توافق برسند.


2) زوج هاي موفق فرديت خود را حفظ مي كنند. بعد از ازدواج استقلال زوج ها كم مي شود اگر افراد فرزند داشته باشند روز به روز وابستگي بيشتر مي شود و گاهي افراد احساس خستگي مي كنند. زوج هاي موفق مي دانند حتي اگر به هم علاقه داشته باشند، گاهي احساس خستگي مي كنند. آنان يكديگر را تشويق مي كنند تا هميشه"ما" نباشند و زماني هم براي "خود" داشته باشند و به كارهاي مورد علاقه خود بپردازند.بدين ترتيب زوج فرديت خود را حفظ مي كند و زندگي ، شاداب مي شود.


3) زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند. آنان همديگر را دست كم نمي گيرند و هميشه به فكر خوشبختي همسر خود و خانواده هستند. معمولاً افراد چند سال پس از ازدواج مانند سال هاي اول به هم توجه نمي كنند. ولي زوج هاي موفق، كارهاي كوچك نظير اولويت قرار دادن نيازها و كارهاي همسر و كارهاي بزرگ نظير احترام و گوش كردن به حرف هاي هم را مدنظر قرار مي دهند. ازدواج درياي تغييرات است. شما اغلب فراموش مي كنيد همسرتان مهم است و به او توجه نمي كنيد. درعوض به كار، سرگرمي و دوستان اهميت مي دهيد ولي زوج هاي موفق همديگر را مركز توجه قرار مي دهند.


4) زوج هاي موفق روش هاي حل اختلاف را مي آموزند. "جان گاتمن" روانشناس كه 20 سال زندگي زوج ها را مطالعه كرده، عامل اصلي موفقيت يا شكست ازدواج را توانايي، يا عدم توانايي حل اختلافات مي داند. حتي اگر همسرتان و شما كاملاً با هم يكي باشيد ، گاهي با نظر هم موافق نيستيد و اين مخالفت باعث ناراحتي مي شود. نبايد به اعتياد، خشونت و ... رو بياوريد. اگر خواسته شما و همسرتان با هم فرق دارد، بايد آن را حل كنيد. زوج هاي موفق با هم صحبت مي كنند، حتي اگر احساس بدي نسبت به هم دارند. آنان در مورد اختلافات و مخالفت ها با هم مذاكره مي كنند تا به نتيجه عادلانه برسند. آنان از يكديگر حمايت مي كنند و غـُر نمي زنند. آنان مي پذيرند در مواردي عشق ، برتر از پيروزي است.


5) زوج هاي موفق با هم رشد مي كنند. مسلماً فردي كه امروز با او ازدواج مي كنيد،10 سال آينده متفاوت خواهد بود. شما هر دو تغيير مي كنيد. به ويژه در شرايط سخت زندگي مانند از دست دادن والدين . زوج هاي موفق مي دانند كه يكي يا هر دو در طول زندگي تغيير مي كنند و قواعد عوض مي شود. پس لازم است تغيير كنيد تا بتوانيد روابط در حال تغيير را عوض كنيد.


6) زوج هاي موفق براي حفظ روابط مي كوشند. زوج هاي موفق به طور منظم وضعيت زندگي خود را بررسي كرده و با هم صحبت مي كنند تا از شادي و رضايت هر دو از زندگي مشترك مطمئن شوند. اگر يكي ، يا هر دو شما از زندگي مشترك ناراضي هستيد، مشكلتان را حل كنيد.


7) از مراجعه به مشاور خجالت نكشيد. زوج هاي موفق قبل از مراجعه به مشاور، سند طلاق را امضا نمي كنند. آنان مي كوشند كه مشكلات را در اولين فرصت حل كنند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت10:27توسط فرنگیس |
همیشه
همیشه یکی میره آدمو تنها میذاره
یه عالم خاطره پشت سرش جا میذاره
همیشه یه دل عاشق یه گوشه تنها میمونه
یکی مسافر
یکی اونور دنیا میمونه..!
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت10:27توسط فرنگیس |
آرامش از نظر...
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت10:26توسط فرنگیس |
شیطان
گفتم: لعنت بر شيطان!
لبخند زد.
پرسيدم: چرا مي خندي؟
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم: مگر چه كرده ام؟
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.
پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان . . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت10:26توسط فرنگیس |
خدایا
خدایا، تو با دستان بزرگت گره های زندگی کسانی که می خواهند با دستان کوچکشان ،گره های مرا باز کنند باز کن.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت11:8توسط فرنگیس |
يک email از طرف خدا ...



امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
دارم. روز خوبي داشته باشي...
از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
160
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:15توسط فرنگیس |
يک email از طرف خدا ...



امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
دارم. روز خوبي داشته باشي...
از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
160
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:15توسط فرنگیس |
در غريبي ناله ها كردم
در غريبي ناله ها كردم كسي يادم نكرد
درقفس جاماندم و صياد آزادم نكرد
ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود
ارزوي مرگ كردم مرگ هم يادم نكرد
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:9توسط فرنگیس |
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است .! تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت « عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت ، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي ، تنها يک روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .»
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ! با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!
خدا گفت : « آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد .»
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن .
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش درخشيدند . اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد ، قدري ايستاد ..... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را مصرف کنم .
آنوقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سرو رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد ، زندگي را بوييد ، و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود . ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد . ميتواند .....
او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را بدست نياورد ، اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد ، کفش دوزکي را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان يک روز زندگي کرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود ...!

362
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:4توسط فرنگیس |
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق
زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش
رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ...دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
دوستت دارم
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاه سکوت است و گاه نگاه
و این درد مشترک من و توست
که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم
دوستت دارم
تنها ترین فکر تنهایی من
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:4توسط فرنگیس |
رسم زندگی این است
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:1توسط فرنگیس |