تبليغاتX
رامهرمز شهر من

رامهرمز شهر من

شهر من شهر وفاست ....آسمونش یه رنگ دیگه ست... مردمانش همه خوب...
این حکایت را حتما بخوانید....
درويشي به خا نه اي رسيد وتكه اي نان خواست دختر بچه اي در خانه بود

گفت:" نداريم".پرسيد: پس كمي نمك بياور.

گفت: نداريم

پرسيد :"كوزه اي آب" گفت:نداريم

پرسيد: "مادرت كجاست"؟

گفت:" يكي از آشنايان ما مرده و او رفته كه به آنها تعزيت بگويد"

درويش گفت:"بهتر انست كه مردم براي عرض تعزيت به خانه شما بيايند

و سكه اي به دخترك بداد و برفت........!!!

رساله دلگشا-- عبيد زاكاني

خدايش رحمت كنا د عبيد را كه چه نيكو حكايتي گفته كه در طول زمان جاري و ساريست

در اين روزگار نيز مردم به وقت نياز چونان درويشند ودوستان و آشنايان به مانند دختر بچه

صاحبخانه .مساعدتي كه نمي كنند هيچ خود را بدبختتر از ديگري جلوه داده و حتي ته سكه هاي

جيب شما را به لطايف الحيل از شما خواهند گرفت.!

‌‌‌‌‌‌‌‌""حا لا يه عده تو اين وضعيت دارن گدايي محبت ميكنند!!!!! اي دريغ و صد افسوس!


در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند

من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت10:11توسط فرنگیس |
سلام

بارها و بارها به این فکر کردم که بنویسم ، وشروع به نوشتن بکنم اما نوشتن سخته ، و سخت از اون باز هم نوشتن ...

اینکه از چی بنویسم و از کجا شروع کنم که به درد خواننده بخوره یا اینکه فقط برای دل خودم بنویسم باز هم یه مسئله دیگه ست ؟

از خودم بنویسم از دوران دانشگاه یا از بچگی هام یا از محل کارم یا از دوستام

از اطرافم ، از دغدغه هام ، از آرزوهام یا از روزمرگی هام ، از تشویش هام از نگرانیهام

از بلند پروازی هام

یا حرفهای نگفته ام دوست دارم بنویسم تا شاید زمانی به کارم بیاد یه وقتی یه زمانی بشینم و بخونمشون شاید لذت بخش باشه اما تا کی و آیا حرفی برای نوشتن دارم...

از نگفته هام بگم ...

اینجا که رسیدم یاد این نوشته افتادم که چندی پیش خوندم:

حرفهايي هست براي گفتن
که اگر گوشي نبود نمي گوئيم
و حرفهايي هست براي نگفتن،
حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند،
حرفهايي زيبا، شگفت و اهورايي همين هايند،
و سرمايه ماورائي هر کس به اندازه حرفهايي است که براي نگفتن دارد.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت16:31توسط فرنگیس |
خدا تنهاست...
اگه بي هوا كسي وارد زندگيت شد، بدون كار خدا بوده. اگه بي مهابا دلها قبل از دستها به هم گره خورد، بدون كار خدا بوده. اگه گريه هات توي خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد بشي، بدون تنها محرمت خدا بوده. حالا هم اگه دلت شكسته و بغض تنهايي خفت كرده، شك نكن! تنها مرهمت خداست كه از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده. آخه مي دوني، خدا خيلي تنهــــــاست
گاندي (هند )
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت15:39توسط فرنگیس |
میدونی؟
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت15:6توسط فرنگیس |
افسانه نرگس
در زمانهاي دور
در سرزمين دور
در جايي كه خدايان
حكمفرما بودند
و با انسانها
در مياميختند
در يونان
خداي خدايان
زئوس
بدنبال عشق بازهايش بود
هرا
ملكه اسمانها
همسر زئوس
الهه اي حسود و سختگير
مظهر نفرينهاي سياه
سرگرم شده بود
سرگرم سخنان اكو

اكو :
الهه اي از كوه هليكون
مظهر پژواك
هرا را
با سخنان خود
مجذوب و سرگرم كرده بود
تا زئوس آسوده باشد
به دنبال كام جويي هايش.


هرا الهه پر قدرت اسمانها
اكو را مورد خشم خود قرار ميدهد
تا صدايش ديگر نتواند كسي را مجذوب خود كند
همان وسيله اي كه هرا را غافل كرده بود

اكو ديگر نميتواند حرف بزند
انتها ي كلام ديگران را ميتواند فقط تكرار كند.

اكو نا اميد در جنگلي پنهان ميشود و روزگار ميگزراند

نارسيس narcissuses پسر كفسيوس وليروپه
جواني بسيار زيبا
رشك برانگيز
خيره كننده
همه در دام عشقش
گرفتار شده بودند
نارسيس از دست عاشقان بيشمارش
كه به خاطر زيابيي بيش از حدش
ديوانه وار بدنبالش بودند
به جنگلي پناه ميبرد
جنگلي كه اكو در ان پنهان شده بود
تا شايد آسوده خاطر باشد
اكو نارسيس جوان را
از بين شاخ برگهاي درختان
نظاره ميكند
و دل در گروي
نارسيس جوان ما ميدهد
اكو عاشق اما غمگين هست
زيرا نميتواند با معشوق خود سخن بگويد
نميتواند او را با كلام خود مجذوب كند
اكو فقط او را نظاره ميكند
از پشت درختان
بوته ها و برگها
قدم به قدم همراه اوست
از حضور نارسيس جوان
خود را سيراب ميكند
نارسيس متوجه حضور غريبه ميشود
صدا ميزند
كيستي؟
اكو: كيستي كيستي ........ييستي
نارسيس:منم
اكو : منم منم منم........ نم
اكو دل در دل ندارد
معشوقش با اوسخن ميگويد
و او نيز با معشوقش
نارسيس از اكو ميخواهد
كه او را ببينيد
و اكو از بين شاخه هاي در ختان
ظاهر ميشود.
نارسيس كه در ابتدا از صحبتهايي
كه بين هم گزشته بود
فكر ميكرد اكو پسر هست
با ديدن سيماي اكو
ميبيند كه او نيز دختر هست
غمگين ميشود
و اكو را ترك ميكند.
اكو عاشق ناكاميست
كه دل در گروي
عشق پسري زيبا دارد.
به غاري ميرود
تا ديگر چشمش به چيزي يا كسي
نخورد
عشقش او را تحيليل ميبرد
و از او چيزي جز طنين نميماند
جز پژواك
جز اكو
اكو


اما نمسيس
دختر پادشاه شب
مجازات كننده عشاق
دوست اكو
نارسيس را
به تير عشقي هدف قرار ميدهد
تا اولين كسي را كه ميبيند
عاشقش بشود
تا بداند درد عشق چيشت
نارسيس در آن جنگل
در كنار درياچه اي زيبا
بود
كه ناگهان
چشمش به تصوير خودش
در اب ميخورد
وعاشق تصوير خودش
در آب ميشود
هر بار كه به تصوير خود دست
ميزند
تصويرش
ناپديد ميگشت
نارسيست
عاشق كسي گشت
كه هرگز دست نيافتني بود
نارسيست
مجذوب تصوير خود ميگردد
و بي وقفه به تصويرش
در آب نظاره ميكند
آنقدر مجذوب، شيفته،
دلشكسته،
بي طاقت ،
خسته ،
بود
كه به خاطر ان تصوير در كنار آب
ميميرد
و در جايي كه
مرده است
گل زيبا ميرويد
گلي از پس جواني زيبا
گلي به نام نرگس narcissuses
گلي زيبا
با بوي مسرت بخش
و داستاني عجيب
داستان اكو
داستان نارسيس
داستان اين دو عاشق
كه هر يك به دردي يكسان
تحليل رفتند
و نام گلي كه در تمام دنيا
يكيست

نرگس
.
.
.
گلي كه ميتوان به معشوق دست نيافتني هديه داد



+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت16:0توسط فرنگیس |
یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!!
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. » منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت:« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت:« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .» خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت11:47توسط فرنگیس |
زیبا و آرامبخش ...
+نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت10:3توسط فرنگیس |
پرسش از خدا
مرا آفريدي . انسان آفريدي . در آفرينش هنرها صرف کردي . ما شديم آنچه اکنون هستيم . از آنچه مي بيني خوشنودي؟
گويند وجود نعمتي است که ذات حق به انسان ارزاني داشته و او را در عدميت ارج نهاده به دار وجود رهنمون ساخته . در اين آفرينش انسان مختار خلق شده و در افعالي که از او سر مي زند اراده اي از همين اختيار نهفته است .
از تو مي پرسم آري از تو که حق مي خوانمت از اين موجود مختار با اراده پرسيدي که براي بوجود آمدن ميلي دارد يا نه؟
گويند گفته ايم .همان حکايت معروف « قالوا بلي » ولي مي گويم من وکيل نمي خواهم .
خداي من شکايت دارم از تو و به خود تو شکايت مي آورم کاش از من هم مي پرسيدي که مي خواهم وجود را يا ...؟!!!
+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت9:36توسط فرنگیس |
سخن خدا با بنده
علي (ع) فرمود:انتخاب کردم از تورات 11 آيه که روزي سه بار نظر مي کنم به آنها :

بترس از سلطنت من هميشه

نترس از فوت رزق هرگز

انس مگير به احدي جزمن

به حق خودم من تو را دوست ميدارم تو هم مرا دوست بدار

تمام اشيا را خلق کردم به جهت تو و تو را براي خودم از من مگريز

تو را خلق کردم از نطفه ای گندیده عاجز نبودم چگونه از روی تو عاجز باشم

دشمنی می کنی با من به جهت نفس خبیث چرا با نفست دشمنی نمی کنی به جهت من ؟

تو واجبات مرا به جای آور من روزی تو را می رسانم چنانچه تخلف کنی در ادای واجبات من, من تخلف نمی کنم در روزی تو

هر کس تو را برای خودش می خواهد من تو را برای خودت می خواهم

روزی فردا را از من مخواه همچنانکه من عمل فردا را از تو نمیخواهم

چنانچه راضی شدی به قسمت من آسوده و راحتی چنانچه راضی نشدی مثل حمار در بیابان می دوی و نمی رسد مگر آنچه قسمت تو است و باالنتیجه مذموم در نزد منی...



+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت9:22توسط فرنگیس |
شاخه گلی
 شاخ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و ز ما تسلیمی...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت11:23توسط فرنگیس |