تبليغاتX
رامهرمز شهر من

رامهرمز شهر من

شهر من شهر وفاست ....آسمونش یه رنگ دیگه ست... مردمانش همه خوب...
تنگنا
چه تنگنای سختی است.
یک انسان یا باید بماند یا برود،و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است، و دریغ که راه سومی هم نیست!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت10:3توسط فرنگیس |
گزیده ای از مثنوی
آن يكي آمد در ياري بزد
گفت يارش كيستي اي معتمد
گفت من،گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خواني مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق
كي پزد،كي وارهاند از نفاق؟
رفت آن مسكين و سالي در سفر
در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گردخانه خانه همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بي ادب لفظي ز لب
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن
گفت بر در هم توي اي دلستان
گفت اكنون چون مني، اي من درآ
نيست گنجايي دو من را در سرا

-عاشقي بر در خانه معشوق رفت و در زد. معشوق گفت: اي مرد مورد اعتماد كيستي؟
-گفت:منم.معشوق گفت:برو، فرصتي ندارم، بر چنين سفره اي آدم ناپخته جايگاهي ندارد.
-ناپخته را جز آتش فراق چه چيز ديگري مي تواند پخته كند و از دوگانگي نجات دهد؟
-آن درمانده رفت و سالي در سفر سر كرد و در فراق معشوق از آتش عشق سوخت.
-آن سوخته پخته و كامل شد و برگشت. باز دور و بر خانه معشوق به گردش پرداخت.
-با صد ترس و ادب در زد، مواظب بود كه لفظي خلاف ادب از دهانش بيرون نيايد.
-معشوق دادزد: كيست كه در ميزند؟ آن شخص گفت: اي دلبر! دم در هم تويي.
-معشوق گفت:چون مني، وارد شو. خانه تنگ است، دو من در اين سرا نمي گنجد.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت9:50توسط فرنگیس |
کداميک از ما بدجنس تريم؟
 
من؟
که آرزوي کشيدن موهايت يکدم رهايم نمي کند؟
يا تو؟
که هميشه هوس کندن گوش هايم آزارت مي دهد؟
بدجنس!!
کداميک بچه تريم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهايت را مي گيرم؟
يا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطي مي کني؟
کداميک عاشق تريم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب مي شود؟
يا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم مي کند؟
کداميک بازيگوش تريم؟
من؟
که دلم بازيچه بازي موهايت در نسيم هر لحظه به
شوق بوييدن زلفت مي تپد؟
يا تو؟
که با هر کرشمه ات بيچاره دلم را به بازي گرفته اي؟
... ها؟! ...کداميک؟!
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت14:17توسط فرنگیس |
رسم این شهر
رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما


دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند


روستا مامن سيب است بيا برگرديم


چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت12:19توسط فرنگیس |
طبيعت انسان
 روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت12:17توسط فرنگیس |
اگر تمام شب را در حسرت
اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشيد سر كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست مي دهي

مدعي خواست که کند ريشه ما*-*-*
غافل از آنکه خداست در انديشه ما*-*-*
 
مي دوني علت كسوف و خسوف چيه ؟ ماه و خورشيد براي ديدنت دعوا مي كنن
 
 دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكند
 
با تو به آخر برسد !!
مي خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زيستن و در مردن ... شانه به شانه ات بيايم ...در فصلهاي سرد .... پايم ار بر گودي جا پايت ... بر مخمل برفها بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برويم ... مي خواهم مينياتور شريف خنده هايت .. .بالغ گفته هايت ... در هجوم ثانيه شمار روزهاي با تو بودن .... باشد .. و برگ برگ اين تقويم ... با تو به آخر برسد !!
 
 
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت11:40توسط فرنگیس |
ولنتاین مبارک
از خدا نخواه که تو دنیا کسی رو داشته باشی ازش بخواه که تمومه دنیای کسی باشی*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت9:12توسط فرنگیس |
گلی را...


گلی را که دیروز

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

دور از رخ نازنین تو

امروز پژمرد

همه لطف و زیبایی اش را

که حسرت به روی تو می خورد و

هوش از سر ما به تاراج می برد

گرمای شب برد

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان

گل تا که من زنده ام ماندگار است


فريدون مشيری


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت8:20توسط فرنگیس |
دریا

دريا - صبور و سنگین -
می خواند و می نوشت:
« ... من خواب نيستم!
خاموش اگر نشسته ام
مرداب نيستم!
روزي اگر برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم و آب نيستم»

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت8:8توسط فرنگیس |
مرگ
در لحظات اغازين زندگي فرشته ي مهربان با سبدي كه در دست داشت از راه رسيد و گفت در اين سبد از طرف خداوند 5 هديه وجود دارد بايد از ميان انها يكي را انتخاب كني مواظب باش كه انتخابي كه مي كني عاقلانه باشد چون فقط يكي از اين 5 هديه ارزش واقعي دارد هدايا شهرت عشق ثروت لذت و مرگ هستند مرد جوان در حاليكه بسيار هيجان زده بود گفت نيازي به فكر كردن نيست من از ميان انها لذت را بر ميدارم بنابراين مرد جوان در جستجوي لذتي كه خواهانش بود پا به اين دنيا گذاشت اما هر انچه از اين را به دست اورد پوچ و توخالي بود فرشته بار ديگر امد و گفت ميتواني 1 انتخاب ديگر داشته باشي مرد مدتها به فكر فرو رفت انگاه عشق را انتخاب كرد سالها گذشت و فرشته مرد را ديد كه كنار جنازه ينشسته و با خود حرف ميزند كه همه يكي پس از ديگري مرا تنها گذاشتند و رفتند و تنها چيزي كه برايم مانده جنازه ي عزيز از دست رفته ام است كه اكنون در اين تابوت ارميده فرشته باز هم گفت هنوز 3 هديه مانده است مرد اين بارشهرت را انتخاب كرد سالها گذشت و مرد تنها نشسته بود و به شهرتش كه همچون خورشيد غروب كرده بود ميانديشيد فرشته باز امد و مرد ثروت را انتخاب كرد سالها گذشت و مرد در كنج خرابه اي نشسته بود و گفت اه نه تمام اينها هدايايي از خدا بودند كه روزي باز پس گرفته ميشوند اگر فرشته اين بار بيايد يقينا مرگ را انتخاب مي كنم مرگ حقيقتي بي پايان جاودانه و ازلي است فرشته امد اما گفت مرگ را به كودك خردسالي دادم كه به من اعتماد كرد و من مرگ را براي او انتخاب كردم.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت9:44توسط فرنگیس |
+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت11:20توسط فرنگیس |
ما چو مرغان مهاجر روزي مي رويم
ما چو مرغان مهاجر روزي مي رويم تا دل خاكي كه از ان هستي ما شكل گرفت

و خوشا بر انكس
كه چو اواز خوش چلچله ها بعد هجرت

ماندگار است در انديشه سبز گلدان

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت10:37توسط فرنگیس |
با من دوست میشی؟
نمی دونم احساس می کنم هیچکی منو دوست نداره. فکر می کنم هیچ چیز جذابی تو وجودم نیست. هر کی منو می بینه از من خوشش نمیاد. یه لحظه تو دلش این سئوال بوجود نمیاد که با من دوست بشه.
بعضی وقتها با خودم می گم هممون فقط ظاهر برامون مهم شده. واسه همینه که خیلی وقتها شکست می خوریم.
من، تو و همه، هر کدوممون یه سری خصوصیت خوب و بد داریم. رو پیشونی مون نوشته نشده که کی هستیم. چشمو ابرو هم این چیزها رو نشون نمی ده. هیچکس هم نمی گه من واقعاً کی ام. اینو باید خودمون بفهمیم. باید یاد بگیریم عاشق روح هم باشیم نه جسم همدیگه. ما همیشه اول از قیافه ی یه نفر خوشمون میاد بعد دلمون رو به زور راضی می کنیم که اخلاقیات اون طرف و قبول کنه. می خواهیم هر جور شده اونو به شکل خودمون در بیاریم یا اینکه اگه نتونیم، خودمون تو قالب اون فرو بریم. اما بالاخره یه روز دلمون می گه اشتباه کردیم. و اونوقت قهر و جدایی.
باید دنبال یکی بگردیم که شکل خودمون باشه. من مطمئنم خیلی آدم ها هستن که نه صد درصد ولی بیش از 85% به ما شبیه اند.
اما یه سئال دیگه، چرا ما همیشه واقعیت وجودمون رو مخفی می کنیم. چرا نمی خواهیم بقیه بدونن ما واقعاً کی هستیم؟
من فکر می کنم جوابش جوابه این سئواله: اگه بدونی من کی ام بازم با من دوست می شی؟

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت10:2توسط فرنگیس |
غمگنانه ها
یه کاغذ و یه ذفتر و یه دنیای پر از ریا .
از غم عشق هرچی بگی ,بازم میاد تو رویا ها.
یه رودخونه,یه قایق و یه مرز ناگسستنی,
هرچی که پارو میزنی ,حس میکنی عقب تری.
یه پنجره ,یه آدمک,با چشمای مونده به راه,
لحظه ها را آب میکنه تا برسه به فرداها.
یه مرغ عشق توی قفس, بی همنفس
منتظره یه هم همنفس.
یه ساره گنگ بی حواس ,با دلهره رو شاخه ها منتظره,
میخواد بگه :بهار اومد,اما نمیدونه غمه.
یه دخترک ,خواهش سبز,میخواد به دریا برسه,
در اوج نافرجامیهاش,بره به فردا برسه.
یه دریاچه, مرداب پیر,میخوان بشن به هم اسیر,
یه پنجه وحشی و سرد می خواد بیاد بین اونا ,
جدا کنه قلباشونو............... .
"این بازی روزگاره,همیشه این موندگاره,
خط بزنی , خط میخوری.......
جا بزنی , جا میخوری.. .

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت9:59توسط فرنگیس |
محتاج توام!!!
خدايا :
من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت9:54توسط فرنگیس |
گاه انسان بايد در سختی باشد
گاه انسان بايد در سختی باشد
تا به ديگری دست ياری دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است تا او قدر آرامش بداند
گاه بايد به او آسيب رسد تا با احساس تر شود
گاه بايد در شك و ترديد باشد تا به ديگری اطمينان كند
گاه بايد در گوشه ای تنها بماند تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگی رها شود تا به آگاهی برسد
گاه بايد كاملاً بی احساس باشد تا بتواندهمه چيز را حس كند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه يافت و او به روی عشق در بگشايد چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام و می دانم كه
آماده...................................هستم .



+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت13:9توسط فرنگیس |
عجب جايي هست خانه دوست !!!
عجب جايي هست خانه دوست !!!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت12:23توسط فرنگیس |
دل بسپار به آواي آبشاري
دل بسپار به آواي آبشاري كه طنين ارتعاش آن در بيكران ذهن امواج درياي احساس را همچون قطرات باران بهاري بر گونه هايت فرو مي ريزد. درساحل ارامشي كه دور نيست براي دست يافتن سنگريز هاي پاييز وجودت در شستشويي جادويي صيقل ميخورند وچشمهايت در زلال اشك به لبخند مينشيند . خاطرات تلخ در زمستان تجربه رنگ ميبازند وتنها سپيدي بر جاي ميماند.ايا شكفتن از نو آغاز خواهد شد ؟

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت9:45توسط فرنگیس |
گر روزی ، جام روياهايت شكست
گر روزی ، جام روياهايت شكست !!!هراسی به دل راه مده

دليرانه تكه ها را بردار و به دنيا لبخند بزن
چرا كه روياهايی چنين شكستنی

آسان نيز پيوند می خورد

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت13:46توسط فرنگیس |
چه شود اگر نفس
چه شود اگر نفس سحر خبري زتو آرد
به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

قانع به يك استخوان چو كركس بودن
به ز انكه طفيل خوان ناكس بودن
با نان جوين خويش حقا كه به است
كالوده بپالوده هر خس بودن ( خيام

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت11:54توسط فرنگیس |
دردهاي من
دردهاي من

جامه نيستند

تا زتن درآورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

* *‌ *

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نامهايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند

انحناي روح من

شانه هاي خسته غرور من

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟

درد دوستي کجا؟

*‌ * *

اين سماجت عجيب

پا فشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي کهنه لجوج

اولين قلم

حرف? حرفِ درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوي غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن

جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي زنم؟

درد? حرف نيست

درد ? نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟

                                                                         دکتر قيصر امين پور

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت11:34توسط فرنگیس |
وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
 
التماس را توی چشمام دید و رفت
 
با همه خوبیهام بی وفا
 
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
 
دیگه دل از همه دنیا سرده
 
کی میگه گریه دوای درده
 
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
 
بس که گریه کردم چشام آب نداره
 
هر چی من بگم باز تمومی نداره
 
از غم و غصه هام
 
که حساب نداره
 
چه کنم ای خدا با دل شکسته
 
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
 
میدونست مهرشو با جونم خریدم
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت11:32توسط فرنگیس |
می توانی همیشه بنشینی
می توانی همیشه بنشینی و حسرت بخوری که  قبلاچه آدم بدی بوده ای  و تا دم مرگ عذاب وجدان داشته باشی اما آن عذاب وجدان به اندازه سوزنی در  جهت تصحیح رفتار گذشته ات موثر نیست
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت10:49توسط فرنگیس |
شاید زندگی آن
شاید زندگی آن جهانی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص

میدونی طبق آخرین آمار کم جمعیت ترین جای دنیا کجاست ؟ قلب منه که فقط تو توی آن ساکنی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت10:37توسط فرنگیس |
جملات کوتاه و زيبا
 
 
bullet
When God leads you to the edge of the cliff, trust him fully. Only one of two things will happen :
Either he will catch you when you fall,
Or he will teach you how to fly.
bullet
وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن. فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته :
يا مي گيردت وقتي مي افتي،
يا بهت ياد ميده پرواز کني.
************ ********
bullet
When there's no will, there's no way. (George Bernard Shaw)
bullet
وقتي خواسته و آرزويي نباشد هيچ راهي وجود ندارد. (جرج برنارد شاو)
bullet
کسی که می تواند، انجام می دهد و کسی که نمی تواند یاد می دهد. انسان منطقی خود را با جهان وفق می دهد. انسان غیرمنطقی تلاش می کند که جهان را با خود وفق دهد. (جرج برنارد شاو)
************ ********
bullet
از خداوند نیرو خواستم، ضعیف آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.
از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم، ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم، فقرم بخشید که که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم، شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت برم، آنچه خواستم به من نداد. آنچه بدان امید داشتم به من بخشید و دعاهای نگفته ام مستجاب شدند و آنها این بودند:
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمات پروردگار
روی کامپانلا
************ ********
bullet
مراقب خرجهای کوچک باش،شکافی کوچک می تواند کشتی بزرگی را غرق کند.
bullet
یا چیزی بنویس که ارزش خواندن را داشته باشد یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشد.
bullet
کسی که عاشق خودش باشد هیچ رقیبی نخواهد داشت.
bullet
حماقت یعنی کار واحدی را بارها و بارها انجام دادن و انتظار نتایج مختلف داشتن.
bullet
جایی که ازدواج بدون عشق باشد حتماً عشق بدون ازدواج نیز خواهد بود.
bullet
با همه مؤدب، با بیشتر کسان اجتماعی، با تعداد کمی صمیمی، با یک نفر دوست باش و با هیچ کس دشمن نباش.
                                                                 بنجامین فرانکلین
 
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت8:59توسط فرنگیس |
دوست

به عهدي كه شكستي تو؛من ساده وفا كردم
برايت شعر هم گفتم ولي گويا خطا كردم
تو گفتي قلب پر مهرت برو جاي دگر بسپار
نمي داني به چه سختي دل از مهرت جدا كردم
پس از رفتن نمي دانم براي چندمين تكرار
خودم را در تو وعشق تو را در خود فنا كردم

+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت13:44توسط فرنگیس |
برای نیمه گمشده ام

+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت13:29توسط فرنگیس |
هر شکستی قصه ای دارد صدایی نیز

هر شکستی قصه ای دارد صدایی نیز....  

هی فلانی زندگی شاید همین باشد      

یک فریب ساده کوچک

ان هم از دست عزیزی

که تمام دنیا را برای او می خواهی

من که باور کرده ام

باید همین باشد

+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت12:51توسط فرنگیس |
چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه

چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه نه بخاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه

 نه بخاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه بخاطر اینکه تنهاست

 و نه از روی اجبار بلکه بخاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت11:23توسط فرنگیس |
کاش ميشد هيچ کس تنها نبود
 

کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي...

 رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود

 باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود ...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت11:22توسط فرنگیس |
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم بعد لبخند تو با گريه تبسم کردم

 آشنا با همه پنجره هاي شهرم چون توراپشت همين پنجره ها گم کردم

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت11:20توسط فرنگیس |
چند کلمه حرف حساب با بی وفایی
چند کلمه حرف حساب با بی وفایی... 

هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم

چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

  قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .

قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

 هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

 چون زندگيش رو ازش ميگيريم ...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت11:19توسط فرنگیس |
۱.دریا باش....تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرن و بعضی ها که لیاقتت رو ندارن .....در تو غرق شوند

۲.کوه باش....تا اونایی که قدرت و تواناییشو دارن فقط بتونن ازت بالا برن و پیروز بشن

۳.جنگل باش....تا هر کسی که جرئت کرد و وارد تو شد...به سختی بتونه ازت خارج بشه

۴.باد باش....تا بتونی به همه جا نفوذ کنی

۵.گل باش....تا همه از کنار تو بودن لذت ببرن

۶.هر چه هستی باش ...ولی...جان مولا مرد باش

+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت9:53توسط فرنگیس |
ديشب سخت دلتنگت بودم
ديشب سخت دلتنگت بودم. امروز نيز سخت دلتنگت بودم. تعمق کردم و انديشيدم. اکنون ديگر دلتنگت نيستم. عاشقت هستم.
+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت9:49توسط فرنگیس |
نظر سنجی از مردم دنیا
در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال :

نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟

و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟

در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟

در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟

در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟

در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت10:46توسط فرنگیس |

تو را دوست ميدارم،نمي دانم چرا؟ شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد. اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟ اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم ******* هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم در شامگاه غربت،بالين سرم بودي آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي ******* "بخت من" به سر پوش زمين بنگر هزاران نقطه سو سو مي زند اما اگر آن كهكشان از هم بپاشد بر زمين ريزد تو باور كن كه يك قطره از آن باران رحمت زا به روي كلبه چوبين من هرگز نمي رقصد،نمي غلطد و اما اگر يك تير به زهر آلود در شامي سياه و تار ناگه از كمان خود جدا گردد به سوي سينه ام آيد و حتي پيش از آنكه من به خود گويم درون سينه ام نالد كه اي مرد جوان آغوش قلبت روي من بگشا كه من از مردم خوشبخت مي ترسم ****** نگاهم كن! مي ترسم دنيا به پايان برسد و من در چشم تو جايي نداشته باشم،مي ترسم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصيف كنند. مي ترسم كبوتراني كه به سمت تو پرواز مي دهم نارسا باشند. شب طولاني شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد. ( نگاهم كن تا مثل صبح نوراني شوم ) ******* "هميشه با تو" معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك،دور سير،گرسنه رها،اسير دلتنگ،شاد آن لحظه كه بي تو سرآيد مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرافرازي تو در كنار تو مفهوم زندگي من است معناي عشق نيز در سرنوشت من با تو هميشه با تو براي تو زيستن... )

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت10:39توسط فرنگیس |
تصوير
+نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت17:10توسط فرنگیس |