یک انسان یا باید بماند یا برود،و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است، و دریغ که راه سومی هم نیست!

گفت يارش كيستي اي معتمد
گفت من،گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خواني مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق
كي پزد،كي وارهاند از نفاق؟
رفت آن مسكين و سالي در سفر
در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گردخانه خانه همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بي ادب لفظي ز لب
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن
گفت بر در هم توي اي دلستان
گفت اكنون چون مني، اي من درآ
نيست گنجايي دو من را در سرا
-عاشقي بر در خانه معشوق رفت و در زد. معشوق گفت: اي مرد مورد اعتماد كيستي؟
-گفت:منم.معشوق گفت:برو، فرصتي ندارم، بر چنين سفره اي آدم ناپخته جايگاهي ندارد.
-ناپخته را جز آتش فراق چه چيز ديگري مي تواند پخته كند و از دوگانگي نجات دهد؟
-آن درمانده رفت و سالي در سفر سر كرد و در فراق معشوق از آتش عشق سوخت.
-آن سوخته پخته و كامل شد و برگشت. باز دور و بر خانه معشوق به گردش پرداخت.
-با صد ترس و ادب در زد، مواظب بود كه لفظي خلاف ادب از دهانش بيرون نيايد.
-معشوق دادزد: كيست كه در ميزند؟ آن شخص گفت: اي دلبر! دم در هم تويي.
-معشوق گفت:چون مني، وارد شو. خانه تنگ است، دو من در اين سرا نمي گنجد.
|
|
که آرزوي کشيدن موهايت يکدم رهايم نمي کند؟
يا تو؟
که هميشه هوس کندن گوش هايم آزارت مي دهد؟
بدجنس!!
کداميک بچه تريم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهايت را مي گيرم؟
يا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطي مي کني؟
کداميک عاشق تريم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب مي شود؟
يا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم مي کند؟
کداميک بازيگوش تريم؟
من؟
که دلم بازيچه بازي موهايت در نسيم هر لحظه به
شوق بوييدن زلفت مي تپد؟
يا تو؟
که با هر کرشمه ات بيچاره دلم را به بازي گرفته اي؟
... ها؟! ...کداميک؟!
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
غافل از آنکه خداست در انديشه ما*-*-*
|
با تو به آخر برسد !! |

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است
فريدون مشيری
دريا - صبور و سنگین -
می خواند و می نوشت:
« ... من خواب نيستم!
خاموش اگر نشسته ام
مرداب نيستم!
روزي اگر برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم و آب نيستم»


و خوشا بر انكس
كه چو اواز خوش چلچله ها بعد هجرت
ماندگار است در انديشه سبز گلدان
بعضی وقتها با خودم می گم هممون فقط ظاهر برامون مهم شده. واسه همینه که خیلی وقتها شکست می خوریم.
من، تو و همه، هر کدوممون یه سری خصوصیت خوب و بد داریم. رو پیشونی مون نوشته نشده که کی هستیم. چشمو ابرو هم این چیزها رو نشون نمی ده. هیچکس هم نمی گه من واقعاً کی ام. اینو باید خودمون بفهمیم. باید یاد بگیریم عاشق روح هم باشیم نه جسم همدیگه. ما همیشه اول از قیافه ی یه نفر خوشمون میاد بعد دلمون رو به زور راضی می کنیم که اخلاقیات اون طرف و قبول کنه. می خواهیم هر جور شده اونو به شکل خودمون در بیاریم یا اینکه اگه نتونیم، خودمون تو قالب اون فرو بریم. اما بالاخره یه روز دلمون می گه اشتباه کردیم. و اونوقت قهر و جدایی.
باید دنبال یکی بگردیم که شکل خودمون باشه. من مطمئنم خیلی آدم ها هستن که نه صد درصد ولی بیش از 85% به ما شبیه اند.
اما یه سئال دیگه، چرا ما همیشه واقعیت وجودمون رو مخفی می کنیم. چرا نمی خواهیم بقیه بدونن ما واقعاً کی هستیم؟
من فکر می کنم جوابش جوابه این سئواله: اگه بدونی من کی ام بازم با من دوست می شی؟

از غم عشق هرچی بگی ,بازم میاد تو رویا ها.
یه رودخونه,یه قایق و یه مرز ناگسستنی,
هرچی که پارو میزنی ,حس میکنی عقب تری.
یه پنجره ,یه آدمک,با چشمای مونده به راه,
لحظه ها را آب میکنه تا برسه به فرداها.
یه مرغ عشق توی قفس, بی همنفس
منتظره یه هم همنفس.
یه ساره گنگ بی حواس ,با دلهره رو شاخه ها منتظره,
میخواد بگه :بهار اومد,اما نمیدونه غمه.
یه دخترک ,خواهش سبز,میخواد به دریا برسه,
در اوج نافرجامیهاش,بره به فردا برسه.
یه دریاچه, مرداب پیر,میخوان بشن به هم اسیر,
یه پنجه وحشی و سرد می خواد بیاد بین اونا ,
جدا کنه قلباشونو............... .
"این بازی روزگاره,همیشه این موندگاره,
خط بزنی , خط میخوری.......
جا بزنی , جا میخوری.. .

من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام!!!

تا به ديگری دست ياری دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است تا او قدر آرامش بداند
گاه بايد به او آسيب رسد تا با احساس تر شود
گاه بايد در شك و ترديد باشد تا به ديگری اطمينان كند
گاه بايد در گوشه ای تنها بماند تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگی رها شود تا به آگاهی برسد
گاه بايد كاملاً بی احساس باشد تا بتواندهمه چيز را حس كند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه يافت و او به روی عشق در بگشايد چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام و می دانم كه
آماده...................................هستم .


دليرانه تكه ها را بردار و به دنيا لبخند بزن
چرا كه روياهايی چنين شكستنی
آسان نيز پيوند می خورد
به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
قانع به يك استخوان چو كركس بودن
به ز انكه طفيل خوان ناكس بودن
با نان جوين خويش حقا كه به است
كالوده بپالوده هر خس بودن ( خيام
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
* * *
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
* * *
اين سماجت عجيب
پا فشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه لجوج
اولين قلم
حرف? حرفِ درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد? حرف نيست
درد ? نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
دکتر قيصر امين پور
میدونی طبق آخرین آمار کم جمعیت ترین جای دنیا کجاست ؟ قلب منه که فقط تو توی آن ساکنی
|
When God leads you to the edge of the cliff, trust him fully. Only one of two things will happen : Either he will catch you when you fall, Or he will teach you how to fly. |
|
وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن. فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته : يا مي گيردت وقتي مي افتي، يا بهت ياد ميده پرواز کني. |
|
When there's no will, there's no way. (George Bernard Shaw) |
|
وقتي خواسته و آرزويي نباشد هيچ راهي وجود ندارد. (جرج برنارد شاو) | |
|
کسی که می تواند، انجام می دهد و کسی که نمی تواند یاد می دهد. انسان منطقی خود را با جهان وفق می دهد. انسان غیرمنطقی تلاش می کند که جهان را با خود وفق دهد. (جرج برنارد شاو) |
|
از خداوند نیرو خواستم، ضعیف آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم. از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم، ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام دهم. از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم، فقرم بخشید که که عاقل باشم. از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم، شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم. از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت برم، آنچه خواستم به من نداد. آنچه بدان امید داشتم به من بخشید و دعاهای نگفته ام مستجاب شدند و آنها این بودند: |
|
مراقب خرجهای کوچک باش،شکافی کوچک می تواند کشتی بزرگی را غرق کند. | |
|
یا چیزی بنویس که ارزش خواندن را داشته باشد یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشد. | |
|
کسی که عاشق خودش باشد هیچ رقیبی نخواهد داشت. | |
|
حماقت یعنی کار واحدی را بارها و بارها انجام دادن و انتظار نتایج مختلف داشتن. | |
|
جایی که ازدواج بدون عشق باشد حتماً عشق بدون ازدواج نیز خواهد بود. | |
|
با همه مؤدب، با بیشتر کسان اجتماعی، با تعداد کمی صمیمی، با یک نفر دوست باش و با هیچ کس دشمن نباش. |
به عهدي كه شكستي تو؛من ساده
وفا
كردم
برايت شعر هم گفتم ولي گويا خطا كردم
تو گفتي قلب پر مهرت برو جاي دگر بسپار
نمي داني به چه سختي دل از مهرت جدا كردم
پس از رفتن نمي دانم براي چندمين تكرار
خودم را در تو وعشق تو را در خود فنا كردم

هر شکستی قصه ای دارد صدایی نیز....
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
ان هم از دست عزیزی
که تمام دنیا را برای او می خواهی
من که باور کرده ام
باید همین باشد
چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه نه بخاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه
نه بخاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه بخاطر اینکه تنهاست
و نه از روی اجبار بلکه بخاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره
کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي...
رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود ...
آشنا با همه پنجره هاي شهرم چون توراپشت همين پنجره ها گم کردم
هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم
چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .
قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .
قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .
هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم
چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .
اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
چون زندگيش رو ازش ميگيريم ...
۲.کوه باش....تا اونایی که قدرت و تواناییشو دارن فقط بتونن ازت بالا برن و پیروز بشن![]()
۳.جنگل باش....تا هر کسی که جرئت کرد و وارد تو شد...به سختی بتونه ازت خارج بشه![]()
۴.باد باش....تا بتونی به همه جا نفوذ کنی![]()
۵.گل باش....تا همه از کنار تو بودن لذت ببرن![]()
۶.هر چه هستی باش ...ولی...جان مولا مرد باش![]()
نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟
در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟
تو را دوست ميدارم،نمي دانم چرا؟ شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد. اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟ اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم ******* هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم در شامگاه غربت،بالين سرم بودي آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي ******* "بخت من" به سر پوش زمين بنگر هزاران نقطه سو سو مي زند اما اگر آن كهكشان از هم بپاشد بر زمين ريزد تو باور كن كه يك قطره از آن باران رحمت زا به روي كلبه چوبين من هرگز نمي رقصد،نمي غلطد و اما اگر يك تير به زهر آلود در شامي سياه و تار ناگه از كمان خود جدا گردد به سوي سينه ام آيد و حتي پيش از آنكه من به خود گويم درون سينه ام نالد كه اي مرد جوان آغوش قلبت روي من بگشا كه من از مردم خوشبخت مي ترسم ****** نگاهم كن! مي ترسم دنيا به پايان برسد و من در چشم تو جايي نداشته باشم،مي ترسم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصيف كنند. مي ترسم كبوتراني كه به سمت تو پرواز مي دهم نارسا باشند. شب طولاني شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد. ( نگاهم كن تا مثل صبح نوراني شوم ) ******* "هميشه با تو" معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك،دور سير،گرسنه رها،اسير دلتنگ،شاد آن لحظه كه بي تو سرآيد مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرافرازي تو در كنار تو مفهوم زندگي من است معناي عشق نيز در سرنوشت من با تو هميشه با تو براي تو زيستن... )


