و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
*
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم.
گفت " آنكه دلم هيچ نخواهد .... "

تنديسي زيبا نخواهد شد.
از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست.
********************************
باران باش
که در باريدنش علف هرز و گل سرخ از برايش به يک معناست.
*********************************
يا علي
.gif)
.jpg)
.jpg)
.gif)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم...
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم..........

خود واقعی ما خداگونه است ، ولی با نادیده گرفتن آن وتوجه به امور بی اهمیت ، از این خود مقدس دور می شویم .
آن قدر دور که کاملا متفاوت می شویم از خود واقعیمان ...
چه قدر شبیه خودمان می شویم وقتی.........
* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهیم .
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می كنيم .
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنیم.
* در تمام کارهایمان فقط به خدا توکل می کنیم .
* هر روز صبح تصمیم می گیریم بهتر از دیروز زندگی کنیم .
* به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنیم که ما را به موفقیت می رسانند.
* ایمان داریم که خواستن ، توانستن است.
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسیم .
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنیم .
* برای بد خواهانمان برکت می طلبیم .
* برای کوچکترین نعمتها هم خدا را شکر می کنیم
* از عزیزان از دست رفته به نیکی یاد می کنیم .
* وقتی که میشنویم شخصی پشت سرمان بد گویی کرده است ، تمام صفات خوب آن شخص را برای همه می گوییم .
* هر روز خودمان را با ترازوی پسری که در کنار ترازویش با جدیت در سرما وگرما درس می خواند ، وزن می کنیم و آن کوچولوی درسخوان هر روز با تعجب فکر می کند که آیا این آدم هر روز وزنش فرق می کند؟ اما از این کار ما خوشحال می شود.
* گلها را آب می دهیم و برگهای زرد وخشک آنها را جدا می کنیم.
* هر روز به همسرمان می گوییم : چه قدر خوشبخت هستم که تو را دارم .

چشم هايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم :
مي داني چرا ؟
مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر
گرفتارت شوم !!
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نيست






نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم...
***
مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري ...
***
تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها
***
اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....
***
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....
***
زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت
***
ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم
***
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی
***
داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داری
نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم...
***
مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري ...
***
تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها
***
اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....
***
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....
***
زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت
***
ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم
***
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی
***
داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داری
پرسید : چند ؟!!
گفتمش : دل مال تو
تنها بخند
خنده کرد و …
دل از دستم ربود
تا به خود باز آمدم
او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

روزها می گذشت و مردم زیادی از کنار سنگ که وسط جاده سد معبر کرده بود بی تفاوت می گذشتند تا اینکه یه روز یه چوپانی سنگ رو از وسط جاده برداشت و زیر اون یه کوزه پر از سکه های طلا و یه نامه که پادشاه گذاشته بود پیدا کرد تو نامه پادشاه نوشته بود : هر مانعی در مسیر زندگیت می تونه سکوی پرتاب تو به اون بالا بالا ها باشه.
با همه بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیم
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانیم؟
تا به کجا می کشیم خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانیم.
دو گوش خيره به در داده تا شنيدن تو
...که روي پنجره چسبانده صورتش را باز
...که چشم دوخته بيرون ، براي ديدن تو
دلش گرفته اتاقم براي آمدنت
دلش گرفته براي ز در رسيدن تو
سلام گفتنت و عاشقانه خنديدن...
كرشمه كردن و گلهاي بوسه چيدن تو
اتاق عاشق من خشت خشت خاطره هاش
نفس نفس زده با هر نفس كشيدن تو
پراست از هيجان صداي زيبايت
به وقت بازي و نازيدن و چميدن تو
**
اتاق عاشقم اما بدون تو قفسيست
كه ميله ميله مرا بسته با پريدن تو
**
اتاق عاشق من خواب ديده ديشب باز
خرابه اي شده از طاقت نديدن تو
تنهایی و اندیشه و فکر به تو
به آینده
من و تو
آینده ایی که ...............
نمی دانم
سردرگم و پریشانم .
وجودم . فکر . ذهنم .
لحظه ایی تو را می طلبد
و لحظه ایی دیگر
فریاد بر می کشد نه
فریاد می کشد و فاصله ها را نشانم میدهد
لحظه ایی دیگر فاصله را با تصویری از گذشت می پوشاند
با من حرف بزن .
حرف بزن تا وجودم این را باور کند که
که تنها تو
تنها تو هستی و بس
با من حرف بزن تا بدانم چه کنم
تا بدانم زندگی را به دست که سپارم
ای بهترین که محرم و مونس من هستی
با من سخن بگو
نگاهت
حرفهایت
صدایت
غمگین است
و این غم مرا آزار میدهد
که نمیدانم
چه تو را می ازارد
تو بهترین هستی
برای دردهای نهانیم
مرا نیز صندوقچه ایی
برای غمهایت بدان
با من سخن بگو
سخن بگو تا بدانم ... بدانم آنچه در قلب پاک و مهربانت
آشیانه گزیده چیست ؟
آنچه دل مهربان تورا می آزارد
با من سخن بگو
با این دخترک تنها
به چه می اندیشی ؟
سخن بگو
از آنچه در دلت می گذرد
آنچه که قلبت گواهی میدهد
غرور؟ ترس ؟ شک ؟ تردید ؟
چه وجودت را گرفته ؟
چیست که زبانت را
صدایت را
سخنت را از تو گرفته
سخن بگو
از آنچه در فلبت میگذرد . انچه قلبت گواهی میدهد
تردید نداشته باش و بگو
بگو تا من نیز
آنچه در قلبم میگذرد
برای وجودت قربانی کنم
يك صخره را در نظر بگيريد شما با چكش و تيشه و قلم به جانش مي افتيد و او ذره اي تغيير نمي پذيرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همين صخره با دانه علفي كه از درون خودش سعي دارد راهي به بيرون بيابد مي شكند. عشق مثل اين علف بايد از درون صخره از دل انسان راهي به بيرون بيابد والا شما با سعي و كوشش نمي توانيد در دل هيچ كس نفوذ كنيد مگر خودش اجازة عبور را به شما بدهد.
ای عاشق ترین معشوق
این انسانها با عشق چه کردند

بگو آنچه را که تردیدت فرو خورده
بگو آن بغض شیرین را
