بـايد خـريدارم شـوی تـا مـن خـريدارت شوم وز جان و دل يارم شوی، تا عاشق زارت شوم
من نـيستم چـون ديگران بـازيچه ی بازيگران اول به دام آرم تـورا، وان گـه گـرفتارت شوم
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت10:5توسط فرنگیس |
دو تا جمله ی تو دل برو

در نگاه کساني که پرواز
رو نمي فهمندهر چه بيشتر
اوج بگيري کوچکتر مي شوي
هرآنچه شما تدبیر می کنید
خداوند برای شما تقدیر می کند.........
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت14:14توسط فرنگیس |
گر گر یه من در دل سنگت اثری داشت ــــــــ اکنون دل من حال و هوای دگری داشت
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت14:5توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:54توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:52توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:51توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:50توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:50توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:49توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:49توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:48توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:47توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:47توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:47توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:47توسط فرنگیس |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:46توسط فرنگیس |
من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و
اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و
اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت7:35توسط فرنگیس |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:17توسط فرنگیس |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:16توسط فرنگیس |
عصر ما عصر بلا عصر لمس انتهاعصر فقدان حقیقت عصر انکار خدا
عصر تشویش و گله عصر پاپوش و تله
عصر افعی عصر گرگ معصیت های بزرگ
عصر خواری عصر ذلت دورهء کوچ عصر هجرت
موسم بی اعتنائی عصر زندان نه رهائی
عصر دفن واژه ی عشق عصر تهمت عصر بحران
عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و ایمان
روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم
نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم
بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم
جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم
عصر بی هویت من سر بلندی اراذل
جزوه های تکه پاره قوم رنجیده و غافل
عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه
قامت انسان به دار کل سهم ما همینه
روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم
نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم
بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم
جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:16توسط فرنگیس |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:15توسط فرنگیس |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:14توسط فرنگیس |
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
بر میگردی؟؟
چه تمنای محال خنده ام می گیرد ...
بر میگردی؟؟
چه تمنای محال خنده ام می گیرد ...
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت17:4توسط فرنگیس |
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ام گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:43توسط فرنگیس |
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:42توسط فرنگیس |





+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:38توسط فرنگیس |
پسرم تولدت مبارك
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:33توسط فرنگیس |
|
نفسهایم بمان... |
||
|
| ||
هر چه به من پشت کنی باز هم امیدم به خدایی است که در تما می لحظات زندگی نگهدارم است.
تو را خواهم دید
درست زمانی که فکر میکنم
تو را فراموش کرده ام
درست زمانی که دیگر امیدی به دیدارت ندارم
تو را خواهم دید
و خواهم فهمید که همیشه به یاد من بودی
و من تو را...
میان روزهای رویایی
میان دو پنجره رو به آسمان
، چشمان ملتمس
دوباره خواهم دید...
+نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت14:23توسط فرنگیس |
حالا من موندم و...
|
| ||
| حالا من موندم و يه آسمون بي ستاره و يه حسرت هميشگي... منو ببخش خيلي وقته نديدمت خيلي وقته چشام بي تابي مي كنن . نازنينم .... نمي دونم از من چي ديدي كه حتي توي خوابهام هم نمي بينمت . نمي دونم راز عشقمونو واسه كي تعريف كردي كه اينطور تو كارمون گره انداخت و ما رو از هم جدا كرد .. . يادته ... | ||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:46توسط فرنگیس |
قميشي- پنجره
|
| |||
| وقتي که تنگه غروب بارون به شيشه ميزنه همه قصه هاي دنيا توي سينه منه توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخام پشت اين پنجره ميشينم آواز ميخونم منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشقترم انگار وقتي بارون ميباره بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري تموم قصه ها رو از دل من بر ميداري اما اين فقط يه خوابه خوابه پشت پنجره وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره | |||
|
| |||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:44توسط فرنگیس |
قميشي- خاطره
|
| |||
| ميرم از شهر تو با يه کوله بار خاطره دل من مونده پيشت گرچه باهام مسافره ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم توي راه دريغ از ابري که بباره واسه بالم توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي راه ميفتم بي هدف مقصد راهو نمي دونم کاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم کو يه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من يه قصم که جدايي شده فصل آخر من توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي ميرمو گم ميشم آخر تو غروب دشت غربت نمي تونم که بمونم توي شهر بي محبت توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي | |||
|
| |||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:34توسط فرنگیس |
حامد هاکان: نشکن دلمو
|
| ||
| سرگرمي تو، شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد، اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم با اين همه ظلم،تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار، من نشستم نشكن دلمو، به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يك روز نگو بيخبري، نگو نميدوني دلم پر از يك نفرينه سينه سوز نگو بيخبري، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز ديوونه نكن، دلمو آهم ميگيره دانمتو عاقبت يك روز نگو بيخبري، نگو نميدوني دلم پر از يك نفرينه سينه سوز نگو بيخبري، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز سرگرمي تو، شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد، اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم با اين همه ظلم،تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار، من نشستم نشكن دلمو، به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يك روز نگو بيخبري، نگو نميدوني دلم پر از يك نفرينه سينه سوز نگو بيخبري، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز ديوونه نكن، دلمو آهم ميگيره دانمتو عاقبت يك روز نگو بيخبري، نگو نميدوني دلم پر از يك نفرينه سينه سوز نگو بيخبري، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز نشكن دلمو، به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يك روز نگو بيخبري، نگو نميدوني دلم پر از يك نفرينه سينه سوز نگو بيخبري، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز | ||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:32توسط فرنگیس |
محسن چاوشي-آهاي خبر نداري
|
| |||
| عشق کدوم غريبه يهو به جونت افتاد چي شد که خيلي ساده عشقم و بردي از ياد قلبم و بي تفاوت له کردي زير پاهات گول نگات و خوردم تو يا که فريب حرفات آهاي خبر نداري دلم داره مي ميره همدم بي کسي ها تو بي کسي اسيره بهش بگيد هنوزم جاش خاليه تو خونم بگيد هنوز داد ميزنم برگرد دردت به جونم بيا بلات به جونم رفتي از اين جا اما بدون نرفتي از ياد نديدي وقتي رفتي واست کي دست تکون داد هر کي منو مي بينه فکر ميکنه ديوونم ديوونه ي تو هستم درد و بلات به جونم | |||
|
| |||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:30توسط فرنگیس |
محسن چاوشي-حسرت خيس
|
| |||
| دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم بوي خاکو نم کوچه ميگه هنوز ديوونتم رعدو برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز دستاي کي رو گرفتي زير باروناي پاييز ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون ميباره خزونم داره ميره نمونده برگي رو درختا من هنوز منتظر توي جاده تک و تنها ديگه بارون نميباره توي جاده پر برفه به خداي آسمونا عشقت از يادم نرفته ميخوام اينجا با تو باشم زير برف وبادو بارون نيايي با خاطراتت سر ميزارم به بيابون ميخوام اينجا با تو باشم زير بارون دوباره ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون ميباره | |||
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت9:29توسط فرنگیس |
من که رفتم بنويس دمش گرم نبود بنويس صدابودولي نرم نبود بنويس با تپش قلب خود چندنفس فاصله داشت گاه با فلسفه عشق کمي مسئله داشت
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت9:20توسط فرنگیس |
چقدر بده
| چه قدر بده : تا مريض نشي *****ي برات گل نمياره تاگريه نکني *****ي نوازشت نميکنه تا قصد رفتن نکني *****ي به ديدنت نمياد تا نميري *****ي نمي بخشدت تا نميري نمي فهمه که چه قدر بهش صادق بودي تا نميري نميدونست که فقط او نه که شب و صبح به ياد اون بودي ...................... خدايا حداقل تو بگو اين چه دنيايي که من توش پامو گذاشتم
| |||
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:30توسط فرنگیس |
درد دلي با تو
|
| |||
| درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي .. روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است. "زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته. اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي. ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت. مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد. دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي. مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است. اين درد دلي بود با شما براي همه آنهايي که زخمي عشقند و اميدوارم مرهمي براي قلب هاي بزرگ و عاشق شما بوده باشم. | |||
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:24توسط فرنگیس |
دست تقدير
|
| |||
| اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود.باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده باشد. - «تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟» نامزدش امير در حالي که دست او را در دست داشت گفت:«جواني که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزي شده بود.» بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش.همان که براي خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب مسافرکشي کند و حالا با همان ماشين تصادف کرده بود.دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد.گريه امانش نداد | |||
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:16توسط فرنگیس |
عشق ! خدا ! بهشت !
| از زماني كه به ياد دارم از بهشت متنفر بوده ام ... ولي وقتي عاشق شدم از خدا خواستم مرا به بهشت ببرد ... با تمام تنفـري كه از بهشت داشتم ! خـــــــيلي سخت بود ولي به خاطر قولي كه به اولين و آخرين عشق زندگيـم داده بودم ميبايست به بهشت ميرفتم ... من به قولم عمل كردم و به عشقم وفادار ماندم ولي بعد از چند سال انتظار و تنهايي در بهشت امروز فهميدم كه تنها عشق زميني من قبل از من قول جهنم را به يك مرد ديگر داده |
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:14توسط فرنگیس |
بوي گل سرخ
تمام راهها به گيسوان تو ختم مي شوند . تمام ابرها در دستان تو به دنيا مي آيندو تمام آفتابها از چشمان تو آغاز مي شوند. صدايم را بشنو اي يگانه اي که از همه کهکشانها بالاتر نشسته اي! صدايم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده ! کجا به سراغت بيايم ؟ اي آخرين آرزوي من! در جنگلهاي انبوه و شرجي شمال يا کوهستانهاي مغرور غرب؟ بي قراري ام را براي که بگويم ؟ به پيچکهايي که هرگز تا ارتفاع تو قد نمي کشند يا درختاني که دستشان به دامان تو نمي رسد ؟ از تو فقط با دهانهايي گفتگو مي کنم که بارها نام تو را بوسيده اند ٬ با درياهايي که شب و روز در تو غوطه مي خورند ٬ با دلهايي که بوي شيرين فرهاد را دارند . صبح ها که آسمان را آرام تکان مي دهي و بر پلکهايمان خورشيد مي ريزي ٬ با تو حرف مي زنم ٬ در حاليکه بارانها به دورم حلقه زده اند و حرفهايم را ترجمه مي کنند . اي نازنين تر از افسانه هاي ناگفته ! بضاعت من اندک است . هديه اي براي تو ندارم جز لبخندهايي که طعم عشق را دارد و اشکهايي که از چشمه هاي ملکوت زلال تر است . من و شقايق و نارنج همزمان به دنيا آمده ايم ٬ در روزي که دستهاي محبوب تو که لبريز از عشق بودند در تپه هاي ازل سنبله ها و ياسمن ها را مي آفريدند . اي قشنگ تر از روزهاي عاشقي ! اي دلپذير تر از ساعتهاي پرتپش انتظار ! |
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:9توسط فرنگیس |
لحظه ديدار
|
| |||
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت8:6توسط فرنگیس |


